شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
چیز هایی که دلم نمیخواهد بنویسم
همیشه دلم میخواست برای فرزندم در آینده، دفترچهای بسازم. دفترچهای پر از نامههایی که الان مینویسم، دفترچهای زیبا و شکیل پر از نامههای کوتاه و بلند که بعدها، زمانی که فرزندم به سن جوانی رسید، آن دفترچه را به او بدهم تا بداند مادرش زمانی که همسن و سال او بوده، چه کار میکرده و چگونه فکر میکرده. اولین روز دانشگاه و اولین روز کاری به او چه گذشته. به کجا ها سفر کرده و در آن سفر ها، چه احساسی داشته. نوروز فلان سال، سال تحویل چه ساعتی بوده و مادرش چه لباسی پوشیده بوده و آشنایان به محض دیدن لباس اش به او چه گفته اند. تولد فلان سال چه کادوهایی گرفته و کیک تولدش چه رنگی بوده. اولین حقوقاش چند تومان بوده و با آن چه خریده. وقتی تیم ملی فوتبال در جام جهانی مراکش را شکست داد، چگونه خوشحالی کرده و وقتی که آرژانتین قهرمان جامجهانی قطر شد، به دوستانش چه شیرینی ای داده. حتی دلم میخواست از اشتباهات و تجارب بد ام بنویسم تا فرزندم از آنها درس بگیرد و آنها را تکرار نکند. دلم میخواست از آدمهای خوب و بدی که سر راه ام قرار گرفتهاند، بنویسم. از حرفهای خوب و بدی که شنیدم، از تهمتها، از تمجید ها، از زخم زبانها، از تملقها. دلم میخواست آنقدر بنویسم تا فرزندم کمی با تجربهی زیستهی مادرش آشنا شود. دلم میخواست که فرزند جوانم بداند که مادر میانسال اش، زمانی به سن و سال خودش بوده و همان شور و شوق را داشته.
دلم میخواست حتی دفتری پر از دستور های آشپزی درست کنم. حتی الان که زمانهی اینترنت است، چنین کاری منطقی به نظر نمیرسد چه برسد به حداقل سی سال دیگر که معلوم نیست تکنولوژی به چه حدی از پیشرفت رسیده. ولی، آنچه دفتر دستنویس آشپزی دارد و دستور های سایت های آشپزی ندارند، روح است؛ شوق است، عشق و علاقه است. دلم میخواهد ریزهکاری ها را هم بنویسم، همان چیز هایی که در دستورهای آشپزی نمینویسند یا مینویسند به میزان لازم. مثلا میخواهم بنویسم که برای یک فرنچ تست خوشمزه، مهم است که نان تست کمی خشک شده باشد تا حین سرخ کردن خرد نشود و علاوه بر وانیل، باید کمی دارچین ریخت تا فرنچ تست بوی تخم مرغ ندهد. یا برای یک قهوه خوشمزه با موکاپات، مهم است که آب قبلاً به جوش آمده باشد و به محض این که اولین قطره قهوه را در محفظه بالایی موکاپات دید، باید شعله را به حداقل برساند تا عصاره قهوه به خوبی گرفته شود. مهم است که در اوتمیل، کمی شیر با دارچین یا پودر نارگیل بریزد و بعد بگذارد داخل یخچال، چون شیر سرد اول صبح معده را اذیت میکند. دلم میخواهد دستور غذاهای سادهای را بنویسم تا در روزهای بیحوصلگی به غذای ناسالم و نیمه آماده روی نیاورد.
دلم میخواست در دفتر دیگری فیلمهای خوبی که دیده ام، کتابهای خوبی که خواندهام و آهنگهای خوبی که گوش دادهام را بنویسم. دلم میخواست که جملات مورد علاقهم از کتابها، دیالوگهای جذاب فیلمها و قسمتهای جالب متنهای آهنگها را در دفتر بنویسم. دلم میخواست اشعار مورد علاقهام و حرفهای جالبی که از دیگران مخصوصا بزرگتر ها میشنوم را در دفتر بنویسم. باشد که علایق من، برای فرزند آینده ام هم دلنشین باشد.
اما چیزهایی هست که دلم نمیخواهد بنویسم. دام نمیخواهد که هیچ وقت فرزندم از آنها مطلع شود. دلم نمیخواهد که آنها را یاد بگیرد. دلم نمیخواهد برای خودم در میانسالی ترحم بخرم. بنابراین، آنها را نمینویسم.
دلم نمیخواهد فرزندم بداند که دوران خوش نوجوانی مادرش با استرس تراز قلمچی و درصد ریاضی و عربی گذشت. دلم نمیخواهد بداند که مادرش با ماسک و دستکش و شیلد کنکور و امتحان نهایی داد. دلم نمیخواهد بداند که دوران استراحت بعد از کنکور مادرش، شهر در وضعیت قرمز کرونا بود و حتی پارک برای قدم زدن بسته بود چه برسد به سفر و تفریح و مهمانی دوستانه. دلم نمیخواهد بداند که از زمانی که مادرش وارد دانشگاه شد تا روزی که فارغالتحصیل شد، دلار ۸۰۰۰۰ تومان افزایش قیمت داشت. دلم نمیخواهد که فرزندم بداند که مادرش به بهانهی کاراموزی و اردوی جهادی، زیرپوست شهر را تا حدی دیده و از شوک چیزهایی که دیده، شب های زیادی را سر به بالین نگذاشته. دلم نمیخواهد فرزندم بداند که مادرش زمانی را زیسته که بر سر حق فردی انتخاب نوع پوشش، جان عزیز دختری گرفته شده. دلم نمیخواهد که او بداند که مادرش زمانی که سرمست از فراغت تحصیل بود، ناگهان مجبور شد که تفاوت صدای پدافند و موشک و هواپیما را یاد بگیرد و نهایتاً مجبور شد تمام وسایل زندگی اش را جمع کند و خانه و کاشانه اش را رها کند و تا آتش بس در منطقهای کوهستانی زندگی کند. دلم نمیخواهد بداند که مادرش خیابان های غرق آتش و خون را در چندین سال پیاپی دیده. دلم نمیخواهد بداند که در عصر هوش مصنوعی، مادرش روز های زیادی هیچ دسترسی ای به شبکه جهانی اینترنت نداشته و ساعتها دنبال راهکاری بوده که یک پیام متنی کوتاه به عزیزان راه دور اش بفرستد تا بگوید «من زنده ام».
آری، دلم نمیخواهد فرزندم اینها را بداند. اینها در هیچ دفتری نمینویسم. ای کاش میشد اینها را از دفتر دلام پاک کنم . ای کاش میشد که اینها مثل یک خواب، به فراموشی سپرده شود. ای کاش فرزندم هیچگاه از این تجارب تلخی که مادرش زیسته، مطلع نشود. فرزند عزیزی که مادرش تصمیم گرفته به خاطر آینده خود فرزند، او را در ایران به دنیا نیاورد، باشد که فرزند هیچ گاه این تجارب تلخ مادر را زندگی نکند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
اولین آلبوم عکس
مطلبی دیگر از این انتشارات
دردِ دل
مطلبی دیگر از این انتشارات
دیدگان سرخ