کلاس 404

"کلاس اجباری"

کلاسی که نه به انتخاب خودم درش افتادم، نه به انتخاب خودم هر روزه پا به آن می‌گذارم.

لابد از شانس بد من سیاه بخت بوده که باید در این کلاس می افتادم.

شاید خواهی بپرسی که چرا کلاسم را عوض نمی‌کنم؟

عزیز من، کلاس عوض کردن برای بچه هایی‌ست که خانواده ای دارند با مدیر و ناظم آشنا؛ به اصطلاح همان خانواده هایی که پارتی‌شان کلفت است.

آنهایی که پول‌شان از پارو بالا می‌رود و می‌توانند با آن مدیر که هیچ، مدرسه ای را بخرند.

آنها به راحتی نه تنها کلاس‌شان بلکه مدرسه‌شان را می‌توانند عوض کنند.

جالب ماجرا این است که وقتی خودم را با چنان خانواده هایی متصور می‌شوم، باز هم میلی در خود به عوض کردن کلاسم نمی‌بینم، چرا که دیگر من از ابتدا عضوی از این کلاس بوده‌ام، این کلاس از برای من‌ است و من از برای این کلاس.

حال این از سر بخت برگشته ام باشد یا گناهان نکرده ام نمی‌دانم، اما می‌دانم که دیگر در من کششی برای بودن در دیگر کلاس ها وجود ندارد.

ندارد چرا که همکلاسی و رفیقانم برایم از کلاسی دیگر ارزشمندترند؛ چرا که خاطراتی که با آنها در این کلاس دارم را به هیچ کلاس و مدرسهٔ دیگری نمی‌فروشم؛ چرا که در مرامم نیست که رفیقانم را در این کلاس با این معلم خودخواهِ زورگو رها کنم و به تنهایی به کلاسی دیگر بروم تا شاید فشار کمتری بر من باشد؛

رسم ما این نیست!

البت دروغ نباشد همواره آرزو می‌کنم که کاش کلاس ما هم مانند دیگران بود، معلم و مبصری چون از برای آنها داشت.

کاش اینطور نبود که برای ذره ای سواد آموختن، از جهت کم کاری و بی مسئولیتی دبیرمان مجبور به نوشتن کوهی از تکالیف باشیم، کاش اینطور نبود که مجبور باشیم تا به سحر پای آنها بنشینیم، دستمان از نوشتن تیر بکشد و زیر چشم هایمان از سر بی مسئولیتی بالاتری گود بی‌افتد.

اما چاره چیست،

در این کلاس جز خفقان نبوده و نیست.

هر بار که من و رفیقانم دست به یکی کرده ایم تا از زیر بار مسئولیت های معلمی که آن ها را وظایف ما جلوه می‌دهد در برویم ناچار به انجام جریمه هایی چه بس سنگین شده ایم و چه توبیخ ها که نشده ایم...

بار هایی هم که صدایمان را به گوش ناظم و مدیر مدرسه رسانده ایم، با هزاران منت ماجرا را با تذکری ناکارآمد و به درد نخور هم آورده اند.

خلاصه چشمم دیگر آب نمی‌خورد،

چنان که به چشم می‌آید درد ما درمان ندارد و تا پایان سال ما برسد همین است که هست،

اما گمان نکنی از بَر این ما دست روی دست می‌گذاریم و سر به پایین می‌اندازیم و چشم می‌گوییم، محال است!

محال است از تلاشی بازداریم، که چون امید است لااقل صدایمان توفیری حاصل کند برای سال های پسین و دگران...


به امید سال های پسین و دگران.

-شاگردی از کلاس 404

هرچه هست، همین‌هاست که می‌نویسم...
هرچه هست، همین‌هاست که می‌نویسم...