کورسویی ز چراغی رنجور....

اکنون که این نامه را می‌نویسم، ره چنان بسته است که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند. با همین دل خون برایت می‌نویسم تا کورسویی باشم ز چراغی رنجور که قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست....

عزیز نادیده‌ی من

دیر زمانی‌ست که شادی از ما گریخته، شور از دیارمان رخت بربسته؛ همه چیز اینجا رنگ رخ باخته. سال‌هاست آفتاب گوشه‌ی چشمی بر فراموشی این دخمه نیانداخته. همه راه ها به مرداب ختم می‌شود و همه زندگی‌ها به سرداب. ما در این شکنجه‌گاه بیگناهان، در این خاک آغشته به خون جوانان، در این تونل مرگ، محکوم به زندگی شده‌ایم.....

اگر این سرزمین طلوع آفتاب آزادی را دید، در حالی که تن رنجور و مجروحمان را پرتو آفتاب آزادی گرم می‌کند و شفا می‌بخشد، در زیر آسمانی آبی و پاک و بر خاکی آبستنِ صلح به تو خواهم گفت که شب ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما در محبس تنهایی و خفقان چطور می‌گذشت. خواهم گفت که ۳۶۰ ساعت تاریکی و بی‌خبری چگونه انسان را به ورطه‌ی جنون و عجز می‌کشاند. به تو خواهم گفت که از ما تنها تلی از خاکستر بر مزرعه‌ی آرزوهای برباد رفته ماند، در حالی که داشتیم میان خوشه‌های سوخته‌ی جوانی، رویا می‌کاشتیم. خواهم گفت که چطور نفرت از حقارت، سنگدلمان کرد و خشم از خشونت، برآشفته. به تو خواهم گفت که چگونه در میان تاریکی ره به روشنی سپردیم، با اینکه می‌دانستیم هماوردمان مرگ است.....

تو این را بدان که ما تا آخرین نفس چشم‌انتظار لحظات شادی می‌مانیم، اما کاش از راه میانبر بیایند تا قلب‌هایمان پیر نشده و وجودمان از غم سیر نشده...