چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
یک چهارم روز

تقریبا تمام شبها کابوس میبینم. همه چیز در سرم رژه میرود. صداها درهم و برهم میشود. خون میبینم. جسمهای سلاخی شده. وحشت، وحشتی بیپایان...
از خواب میپرم، ساعت ۱۲ نیمه شب را نشان میدهد. تمام چیزهایی که در خواب دیدهام به وضوح در خاطرم است. یکبار دیگر ناخواسته همهاش را مرور میکنم. سعی میکنم بخوابم، دلهره نمیگذارد، نمیفهمم کی اما باز خوابم میبرد. باز خواب میبینم، اما اینبار دیگر چیزی به خاطر ندارم. همه چیز مخدوش است.
بیدار میشوم ساعت ۶ صبح است. همینطور صورت نشسته مینشیم روی مبل هنوز هوا خیلی تاریک است. کاری نمیکنم فقط به تاریکی نگاه میکنم. سعی میکنم افکارم را متمرکز کنم و برنامهای برای روزم بچینم. ناسلامتی امروز شنبه است. اما چیزی نگذشته میبینم دارم به چیزهای دیگری فکر میکنم. رنگ آسمان تغییر کرده، حوصله تایملپس گرفتن را ندارم. فقط چند تا عکس میگیرم و گوشی را میزنم به شارژ...
برق را روشن میکنم تا خوابآلوده نشوم. کتابم را برمیدارم و بیست دقیقهای میخوانمش... بهتر است دیگر آماده شوم، خوش ندارم دیر برسم باشگاه...
صورتم را نم آبی میزنم. سرسری مسواک بدون خمیردندانی میزنم و آماده میشوم. دلم کمی غش میکند ولی میلی به خوردن چیزی ندارم. قرص تیروئیدم را با نیم قلوپ آب میخورم و از خانه میزنم بیرون...

آسمان را نگاه میکنم نوز نارنجی طلوع رفته و آبی خوشرنگی نمایان شده. دلم میگیرد. دلممیگیرد. دلم میگیرد. و هزار بار دیگر دلم میگیرد.
میرسم باشگاه بچهها آمده اند. کمی از دو ساعت کمتر تمرین میکنم. برخلاف این چند مدت اخیر وزنهها را سنگین میکنم. میخواهم حواسم را پرت کنم. اما مگر میشود! پوست دستم را نگاه میکنم چند تاول مابین انگشتان و کف دستم میبینم. اما دردی احساس نمیکنم.
برمیگردم خانه، شهر را آذین بستهاند. زمین را نگاه میکنم یاد خونهای ریخته میافتم. به آسمان نگاه میکنم نگاهم به پرچمها میافتد که در باد رقص میکنند. دلم میگیرد. میرسم خانه، خانه غمگین و دلگیر است. پرده را میزنم کنار با اینکه هوا نیم ابری است نور چشمم را میزند. سرم را از نور میدزدم.

میروم آشپزخانه یک لیوان شیر میریزم و برمیگردم مینشینم.
میخواهم روراست باشم جرأت وصل کردن اینترنتم را ندارم. من فقط چند عکس دیدهام و دارم روی سرم راه میروم. نمیتوانم، طاقت بیشترش را ندارم.
یاد بابا میافتم. یاد اینکه هنوز که هنوز است بعد از گذشت ده سال نمیتوانم فیلمهایش را ببینم. نمیتوانم، نتوانستم صدایش را گوش کنم. حتی عکسهایش را...
چگونه تحمل کنیم این همه داغ را؟ چگونه!
چیزهایی میشنوم و تمام مدت در دل با خودم نجوا میکنم کاش دروغ باشد. کاش حقیقت نداشته باشد.
آه از این داغهای بر دل نشسته. آه از ظلم بیپایان حاکم...
۱۱ بهمن ۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی اینترنت وصل شد
مطلبی دیگر از این انتشارات
من یک بز هستم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مجموعه عکس