۰:۰۰

بوی فلز میآید، فلزی که مولکول های خون، در شریان های اصلی را شکافته.
گویی ذهنم را به گذشته تبعید میکند، گذشته ای نه چندان دور...
صدای در محرک های عصبی ام را میلرزاند؛ منتظرش بودم. در را باز میکنم، مثل تصوراتم است، همان قدر لجباز، عصبی و ناراضی این حواس مثل یک پیانو قدیمی است، میخواهم کلاویه های آن را از جا دربیاورم و خاطرات آن را در گلویم مدفون کنم. پایش را از چهارچوب در داخل میگذارد، مثل قلب تاریکش که علاقه ای به برگشتن و ماندن ندارد به طور کل حسش را به این خانه از دست داده، میخوام انگشت هایش را با دندان بکنم و داخل دهان کثیفش کنم اما باید قلبم را پس بگیرم.
با لحنی آزاردهنده به طور واضح تنفرش را بیان میکند، چیزی نمیگویم، دست هایش را میفشارم و او را به اتاق نشیمن میبرم. میز شام بسیار بینقص چیده شده، ویالونی که با دست های ظریفش در بهترین روز های عمرم مینواخت گوشه دیوار جا خوش کرده؛ به یاد میآورم روزی هنگامی که صدای تسخیر شده ویالون در مغزم پخش میشد آرشه ویالون را در دیوار کوبیدم و با قسمت تیز آن دستم را از آرنج تا مچ شکافتم، تا آن لحظه هیچ فکر نمیکردم مزه خون به این اندازه دلچسب باشد. هیچ سوالی نمیپرسد. او را روبهرویم مینشانم، میلی به غذا ندارد، به وضوح اعصابم را به بازی گرفته؛ دیگر توانایی تحمل این فشار را ندارم، چنگال درون دستم را در پوست سردم فرو میکنم به ناگاه ناقوس به صدا درمیآید...
لب هایم را روی شانه هایش میگذارم به آرامی دست هایم را دور گردنش حلقه میکنم، میترسد، فریاد میکشد، صدایش از آوای ویالونش زجرآور تر است، سرش را با لبخندی روی میز میکوبم، به پهنا صورت گریه میکند باید خفه شود. کارد، درون دست هایم جا خوش میکند، با بیملاحظگی تکه ای از گوشت دستش را میبرم و درون حلقش فرو میکنم؛ حال آرامشبخشتر است، گرامافون را روشن میکنم، مجبورش میکنم روی پاهایش بایستد و مثل گذشته با من برقصد. چشم هایش سراسر التماس است، یاد زجه های قلب بی پناهم میافتم. بدن نحیفش را میچرخانم و ناگاه ولش میکنم، به دیوار اصابت میکند و خون سرخش اثر هنری زیبایی روی دیوار خلق میکند. فحش میدهد و میگوید دیگر مرا دوست ندارد...
او مرا دوست ندارد...
او مرا دوست ندارد...
ساعت ۱۱:۵۲ دقیقه شب است. دیگر تحمل احساسات کثیف او را ندارم.
ویالونش را با تمام قدرتی که نفرت در دلم ایجاد کرده در صورتش میکوبم. چشم هایم به لیوان شرابی که در دست داشت میافتد؛ آن را با تمام قدرت در دنده هایش میکوبم، خوشبختانه با ضربه اول خورد میشود و دیگر به ضربه بعدی محتاج نیستم.
دیگر قلبش زندان من نیست...
دیگر قلبش زندان من نیست...
دیگر قلبش زندان من نیست...
لعنت به قلب کثیف و هرزه ات که مرا دور انداخت.
وقتش است، ساعت ۰:۰۰ است، به یاد میآورم ساعت صفر را مقدس میشمارد، پس در این زمان مقدس فقط من باید در قلبش نامیرا باشم، شیشه را در سمت چپ سینه اش فرو میکنم، رنگ سرخ خیلی به او میآید، و منتظر میمانم من هم در سرخی خود ذره ذره تمام شوم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساچمه!
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه ای با صدای من
مطلبی دیگر از این انتشارات
حافظه ی خانه.