خدا،قلم،سرزمین

سلام خدا،حالت چگونه است!؟

حال من که هیچ…

حال تمام دوستان و قلم های سرزمینم!

و نیز کاغذ های سپیدشان ،خوب نیست.

قلم هایی اینجاست،کمی افسرده !

قلم هایی که هیچ مطب روانشناسی؛

برای درمان دردشان ،ساخته نشده.

قلم هایی که ،کنج عزلت را بغل کرده؛

و با صدای ورق خوردن تای کاغذی؛

اشکشان دم مشکشان است.

یادت هست خدا :

آن روزها،این روزها را؛در قصه ها می خواندیم !؟

آخر در این حوالی ،

کاغذهایمان نیز ،انگار ویار واژه دارند!

اما از دل و دماغ خط خطی ها…

ردی روی تنشان نیست!

و بالا می آورند تمام کلمات هوس کرده خودشان را.

شاید این نیز قصه ای ست :

که دست و پای قلم را قطع کرده،

لبش را دوخته…

و با دستمال های سبز و سفید،چشمانش را بسته اند.

ما باور داریم که آخر این قصه قشنگ است!

چون قلم ما،قلبی سرخ دارد.

قلبی که تو ،در نبضش می تپی!

خداوندگار صلح و صبر!

این بار تو ،

جای ما برخیز و قلمت را دست بگیر!

قلمی با قلب ما ،

که در دستان تو می تپد!

بیا و این بار تو بنویس…

بنویس تا اتفاق بیفتد.