خدا همینجاست.

ازم پرسید این خدایی که می پرستیش پس کو؟ چرا

الان نیست؟ چرا کمکمون نمی کنه؟ این خدایی که می‌پرستی رو کجا باید پیدا کرد؟

حس می‌کردم بار سنگینی روی دوشمه. این چه سوالیه؟

احساس می‌کردم به عمق باورهام حمله کرد. بهش نگاه کردم و به فکر فرو رفتم. خشمگین بود. رگ گردنش برجسته شده بود و فکش رو بر هم فشار می‌داد. حس می‌کردم تماماً از نفرت پر نشده و خودش هم عمیقاً غمگینه که پاسخ سوالش را نمی داند.

شاید از من نوازشی می‌خواست، شاید امید می‌خواست.

چند دقیقه ای در سکوت گذشت. با او از این اتفاق ها زیاد رخ می‌داد. ناگهان کل سیم‌پیچی ذهنش بهم می‌ریخت و از من انتظار پیدا کردن پاسخ سوالاتش را داشت. از طرفی نگران می‌شدم و از طرفی دیگر خوشحال بودم که اینقدر به حرف‌هایم فکر می‌کند و به تجربیات زندگی زیسته ام باور دارد.

حتی این خویِ خشمگینانه‌اش هم برایم جذاب بود. بی‌احترامی نمی ‌کرد ، حتی در اوج عصبانیت هم صدایش بالا نمی‌رفت و لحنش توام با مهربانی بود.

مشخصاً ذهنش درگیر بود.

به پشتی صندلی تکیه داد . مچ پای چپش را بر روی زانوی راست گذاشته بود و به ریشه های فرش خیره شده بود.

آرام پرسیدم: پاسخ سوالت را پیدا کردی؟

نگاهم کرد، با چشمانی خسته و این بار غم را غلیظ‌تر از خشم در چهره اش می‌دیدم.

سرش را به معنایِ نفی تکان داد. به او گفتم:

من فقط می توانم خدا را از دیدگاهی که خودم دیده ام بازگو کنم.همین.

پاسخ داد: همین خوبه. همین کافیه.

ادامه دادم:

پرسیدی خدا کجاست. پی بردم خدا رو جز در قلبت نمی‌توانی یافت. به این معنا که عشقش در وجودت قرار دارد، فقط کافیست صدایش را بشنوی. خدا را جز در گرمای قلبم ندیدم و در تک تک نفس هایم. زمانی بود که انتخاب برایم سخت بود و قلبم مسیر درست را نشانم می‌داد. همان جرئتی که در مواجهه با زندگی داری، همان آرامشی که در طغیانِ جهان حس می‌کنی. دستت را بر روی قلبت بگذار، حس می‌کنی؟ خدا همینجاست. خدا همان زیبایی است که در اطرافت می بینی ، همان عشقی است که به خودت می بخشی. من خدا را در هر لحظه از زندگیم دیدم و عمیقاً در قلبم احساسش کردم. همین. و این بهشت است.در واقع آرامشی که با آگاهی بر حضور او پیدا می‌کنی.

خدا همانی است که بین خودت و قلبت حائل است. قرار نیست نجاتت بدهد ، قرار است آرام قلبت باشد تا ادامه بدهی.

فقط گوش می‌داد. من حتی دیگر به اینکه چه حالی داره فکر نمی‌کردم. برگشته بودم به تک‌تک لحظاتی که هیچ‌کسی نبو د ولی او بود. در قلبم بود. در ذهنم بود. و من ماندم. من زنده ماندم. و او هنوز هست. او هنوز همان خدایی است که حرف های کودکانه‌ام را می‌شنید و قلبم را آرام می‌کرد و راهی نشانم می داد.

خدا همینجاست. جایی میان قلب و نفس هایم.

۰۴/۱۰/۲۷

کیمیا