آب...



نمی‌دونم دقیقاً چی شد،
نمی‌دونم اون لحظه تو به چی فکر می‌کردی یا اصلاً فکر کردی یا نه،
نمی‌دونم برات شوخی بود یا شاید اصلاً اهمیت نداشت که من اون لحظه کجام، تو چه حالی‌ام، یا چی توی ذهنم می‌گذره،
اما من… اون لحظه رو با تمام جزئیاتش یادمه
با تمام اون ثانیه‌هایی که انگار به جای گذشتن، از روی من رد شدن، له‌م کردن،
و من موندم، با قلبی که دیگه نمی‌زد مثل قبل، با نفسی که دیگه راحت بالا نمی‌اومد،
با لرزشی که نه از سرما بود، نه از آب…
از وحشت بود
از خاطره‌ای که خاک نخورده بود، فقط ساکت مونده بود، و حالا دوباره بیدار شده بود

قبل از اینکه دستت منو هل بده،
قبل از اینکه تعادلم به‌هم بخوره و زمین زیر پام خالی شه،
ذهنم هنوز توی تابستون گیر کرده بود
تو همون روز لعنتی، همون قایق، همون صدایی که هنوز هم بعضی شب‌ها توی گوشم می‌پیچه......
اونا فقط منو پرت کردن....

بدون اینکه چشمام رو ببینن.....


و درست وقتی یه خبر بد، یه جمله‌ی سنگین، درست روی شونه‌هام افتاده بود،
وقتی مغزم داشت سعی می‌کرد فقط بفهمه چی شنیده،
یه‌هو
یه‌هو همه‌چی سیاه شد

آب سرد نبود
اما تنم یخ زد
نه به خاطر دمای آب،
که به خاطر هجوم ترس
ترسی که دندون‌هام رو به هم فشار داد
بدنم ساکت موند
نه تقلا کردم، نه جیغ زدم، نه حتی تونستم تکون بخورم
همه‌چی مثل یه فیلم صامت بود، اما توش گیر افتاده بودم
مثل کسی که داره خفه می‌شه، ولی نه با آب، با خاطره

اون لحظه رو کسی نمی‌فهمه
مگه اینکه تجربه‌ش کرده باشه
مگه اینکه بدونه بعضی سقوط‌ها، نه از ارتفاعه، نه از لبه‌ی استخر
از درون اتفاق می‌افتن
وقتی دیگه هیچ‌کسی به دادت نمی‌رسه
و تو می‌مونی و حجم بی‌صدای آبی که فقط می‌بلعتت، بدون اینکه بفهمی قراره دوباره برگردی یا نه

و حالا، وقتی تو منو هل دادی
وقتی پا‌هام لغزید
وقتی تعادلم برای یه لحظه ازم گرفته شد
بدنم یادش اومد
همون ترس، همون یخ، همون سیاهی
و فقط تونستم بشینم
همون‌جا، روی زمین
دست‌هام لرزون، زانو‌هام سنگین، چشم‌هام دوخته به یه نقطه‌ی دور
و فقط… نشستم

نمی‌دونم دیدی یا نه
نمی‌دونم اهمیت داد‌ه‌ بودی یا نه
اما اون لحظه برای من یه دژا‌وو نبود
یه بازگشت کامل بود
به زخمی که شاید ظاهری نداشت، اما حالا با هر نفس، خودش رو فریاد می‌زد

تپش قلبم هنوز سر جاش نیست
نفس‌هام هنوز بهم نمیاد
دستم هنوز می‌لرزه، صدایم هنوز شکسته‌ست
و تو، با اون حرکت، خنجر رو فرو کردی
و با هر بی‌تفاوتی بعدش، با هر حرفی که گفتی یا نگفتی،
آروم و بی‌رحم، دسته‌ی خنجر رو چرخوندی

و من،
فقط خواستم دعوا نشه
فقط خواستم کسی اذیت نشه
فقط خواستم آخر سال خراب نشه
ولی بین خودمون بمونه…
من قهرمان هیچ قصه‌ای نیستم
آدم خوبِ داستان خیلی‌ها نبودم
اما همیشه، با هرچی درونم بود،
تلاش کردم آدم بده‌ی هیچ‌کس هم نباشم

و حالا فقط موندم با یه حس
یه شک
یه زخم که حالا، دوباره باز شده
و یه خفگی،
که حتی صدایی هم براش ندارم…