آن دَم، بودیم.

Grandiose - Pomme

اولین باری که صدایت را شنیدم، جمعیت میانِ ما بود؛ میان من و تویی که موفق نشدم چهره‌ات را دریابم.

شاید به همین خاطر، بهتر شنیدم؛ خاطرخواهِ صدای گرم و استوارت شدم.

شیفته‌ی شکلِ ادای احترامت، طریقه‌ی برگزینی و چینش لغاتت در کنار همدیگر.

کنجکاو شدم؛ درباره‌ی تو و درباره‌ی دنیایت.

کنجکاوِ تجربه‌های زیسته‌ات؛ پیش، و پَس از من.

محکم بودی،

دلم می‌خواست بدانم تکیه‌ات به چیست.

سرشار بودی،

از گفته‌ها و ناگفته‌ها.

دلم پر می‌زد از سودای شنیدنِ ناگفته‌هایت؛ هرآنچه روزی در بطنِ نارنجی رنگ‌ات، مُهر و موم‌ شد.

نه نازنین،

من هرگز از همان اول عاشقی را بلد نبودم؛ شاگردی‌ات را کردم که می‌بینی این‌چنینم!

تو، خالص‌ترین نوع از کمالی؛

کمال از سرِ پذیرشِ ناقص بودن‌ها.

کمال، از سر ”انسانی“ بودن‌ها.

آنچنان زیبا زیست می‌کردی، که پنداری از تو خواسته‌اند زندگی را برقصی.

زندگی را رقصیدی.

و من از شدت تأثر بر سر جایم،

مآت شدم.

هرچه می‌خوانم و هرچه می‌نویسم، انتخاب‌هایی هستند به مقصودِ فهم و ستایشِ دنیایت. نامه‌هایم را ببین!

حیاتم را از آنِ خود کرده‌ای. دیگر تعلقی به من ندارد.

تو مرا به گونه‌ای نواختی که هیچ اَحدی، ابداً نمی‌توانست؛

و با نبودنت هم هیکل تشنه‌ای ساختی که لبریز از حسِ ”خواستن“ می‌خوانَد و می‌گریَد و راه می‌رود.

گدایی می‌کند،

حضورت را.

آری، این تن و جان، حضور تو را گدایی می‌کند.

بار دیگر شنیدن صدایِ گرم و قاطع‌ات از آن حنجره را،

گدایی می‌کند.

و بارِ دیگر،

تماشای رقصیدنت را،

گدایی می‌کند.