از سوی پرسفونه

امروز اولین روز ورودم به جهان و آغاز فصل رویش است، وقتی که ملکه مرگ و جهان زیرین پا به روی زمین می گذارد و درختان دوباره بارور می شوند.
مادرم در ابتدای ورودم با لبخندش و شادی از اینکه دیگر در کنارش هستم طبیعت را زنده میکند.
امروز انزوا و تاریکی را ترک می کنم و تو، با نگاهی حاکی از اینکه این جدایی طولی نخواهد کشید نگاهم می کنی.


من در جهانی زندگی می کنم که گل ها نمی رویند و رنگ ها چیزی جز سیاهی نیستند، در کنار تو که روزی من را ربوده بودی و من سالهاست که در اسارت تو هستم. گاهی وقتها فکر می کنم پرسفونه چه کسی است، آیا همان دختریست که در دشت ها پرسه می زد و آواز پرندگان برایش سرودی از زیستن بودند؟ یا همان دختریست که سرنوشتش در تاریکی رقم خورده و عاشق کسی می شود که او را زندانی کرده؟ هیچ کس نمی دانم که کم کم همه چیز را از یاد می برم، و عشق، مانند دردی می شود در سینه ام که هیچوقت آن را از یاد نمی برم.


از همان روزی که مزه دانه های انار، مزه در اسارت تو بودن را روی زبانم حس کردم، می دانستم که من دیگر نمی توانم به خانه واقعی و حقیقی ام برگردم، چرا که من خانه ام را گم کرده ام. از همان روزی که تو را در ارابه سیاه با بال های تاریک و گیسوان سیاهت در کنار مزارع مادرم دیدم، انگار که خانه ام را گم کرده بودم، انگار که پرسفونه، دختر خدای خدایان، دیگر هرگز خانه ای نداشت. می دانستم که هادس تو هستی، شنیده بودم که نگاهت حس مرگ می داد. اما نگاهی که به من انداختی مملو از حس تَمَلک بود و انگار، حالا دیگر من در دستان تو هستم.

انگار که هادس دیوانه وار عاشق دختری شده بود و هیچ توانی جز زندانی کردن آن دختر نداشت. عشق دیوانه وار تو دنیا را به آتش می کشید.می دانستم که عشق تو فقط من را می شکند. و عشق مادری به دختر گمشده اش و اشک و نفرینش دنیا را سیاه می کند. آیا مادرم می دانم که من عاشق کسی شدم که من را به اسارت گرفت و من را ملکه دنیای زیرین کرد؟
حالا تو قبول کردی تا در آغاز بهار آزادم کنی، و شاید این بار که برگردم دنیا دیگر مثل قبل نباشد و همه چیز روحی مرده به خود گرفته باشد. یا شاید این منم که روحی پر از عشق را پیش تو جا می گذارم و دنیا دیگر برایم رنگی ندارد.

آیا وقتی دوباره پیشت باز گردم مانند روز اول پشت دروازه ها منتظرم می مانی؟


فکر می کنم که دیگر این من نیستم. روزی همه خواهند فهمید که من عاشق سیاهی شدم و نور برایم غریبه ای بیش نیست.

از سوی پرسفونه
برای هادس