اشتباه کردم،اشتباه کردی!

امشب دنبال مقصر هستم؛و عادتم هم این هست که تو را مقصر داستانمان جلوه دهم..اما تعارف نداریم که!این داستان مقصرهای کمی نداشت..شاید دور ما پر بود از حسادت آدم‌ها..شاید سر من پر بود از تردید،از نااگاهی،از خود بزرگ بینی،از غرور،از حرف‌های بقیه که«لیاقت تو بیشتر است»..نتیجه چه شد؟نتیجه روز اخر شد که سرم ترکید و.. و آن همه تردید و نااگاهی و اثر جمعی بیرون ریخت و تبدیل به یک پیام صوتی ۱۰ دقیقه ای برای تو شد که محتوایش یک کلام بود:«نه!»

امشب میخواهم برای تو بنویسم.. اما ذهنم برای تو بسیار پراکنده است..نمیدانم از کجا شروع کنم و فقط میدانم میخواهم از تو زیبا بنویسم..نه برای تو..برای خودم..انقدر زیبا که تعجب کنی این همان کسی ست که جواب تلفن هایت را نمیداد..چه میگویم!تو اگر میفهمیدی برایت متنی به این بلند بالایی میخواهم بنویسم تعجب میکردی چه برسد به اینکه زیبا هم باشد..

امشب میخواهم برای تو بنویسم..برای تویی که شاید میتوانستی یکی از آدم‌های امن زندگی من باشی اما..اما یا آدم‌های مناسب هم بودیم در زمان اشتباه یا آدم‌های نامناسب هم بودیم در زمان درست..دیشب خوابت را دیدم؛بعد اینکه بیدار شدم احساس میکردم یک حس قدیمی را در خواب دیدم..حسی که قلبم را میفشرد و نفسم را تنگ میکرد و روحم را رها..پررو نشی ها ولی دلم برایت در خواب خیلی خیلی خیلی تنگ شد...در خواب؟من دلم هوای واقعیت را کرد..

امشب میخواهم برای تو بنویسم..چه صدایت کنم؟اصلا هیچوقت صدایت کردم؟هیچوقت در جوابت گفتم جانم؟تو آرزویت شده بود من اسمت را صدا بزنم و من …..حقیقت این است اصلا نباید بگذاری که بفهمد تو دوستش داری..این بزرگ‌ترین اشتباه تو بود..حتی از همین نوشته،از همین جمله هم اشتباهت پیداست که دارم تمام تقصیر ها را گردن تو می اندازم..اشتباه من چه بود؟ترجیحم آدمی بود که دوستش داشته باشم..اشتباه؟اصلا چرا اسمش را اشتباه بگذارم..شاید الان هم همین اشتباه را تکرار کنم..باز گفتم اشتباه؟..یعنی این اثر دلتنگی است یا چیزی غیر از آن؟

امشب از تو دارم مینویسم..از اولین روزی که همدیگر را ملاقات کردیم..تا آخرین روزی که همدیگر را دیدیم و مثل یک غریبه از کنار هم گذشتیم..اما غریبه ای که تمام همدیگر را میدانستیم..غریبه ای که دستم را گرفته بود و در چشمانم زل زده بود و گفته بود:«دوستت دارم.»و من در جوابش میگفتم:«ممنونم»..میگویند کلمات انرژی دارند.. یاد آن روزی افتادم که به دوستم گفتم:«دلم میخواهد کسی وارد زندگی ام شود که من را دوست داشته باشد ولی من نه…»

امشب از تو دارم مینویسم..دروغ چرا..قبل از اینکه بفهمم از اینجا رفته‌ای،ناراحت شدم..هنوز هم بعضی وقت ها در حیاط دنبال پسری چشم و ابرو مشکی با قد دو متر میگردم..اما کسی نیست..حقیقتا بعد از تو واقعا کسی هم نبود..هیچکس..نمیدانم این را ربط دهم به احساس شیرینی که دلم برایش تنگ شده یا به خودت..به خود خودت..هنوز هم شک دارم..اگر از من بپرسی برای چه «نه» جواب بود،به تو میگویم:«نمیخواستم بین شکی که خودم گیر کرده ام،تو را هم گیر بیندازم..نمیخواستم اذیتت کنم..»تو میخندی..صد در صد میخندی و فکر میکنی دروغ میگویم..جوابت هم این است که:«حتی یکذره هم دوستم نداشتی؟»..و من باز هم تقصیرات را گردن تو میندازم و میگویم:«تو آن روز ساعت ۵عصر روز شنبه زیر بوفه گفتی که من عقب نمیکشم و انقدر هستم تا راضی ات کنم..پس چرا عقب کشیدی؟»..و تو با عصبانیت میگویی:«ادامه اش گفتم تنها در صورتی عقب میکشم که بفهمم دلت با من نیست..»راست میگویی..گفتی..و اینجا فقط سکوت میکنم و به جایی غیر از تو نگاه میکنم..

امشب از تو دارم مینویسم..فکر میکردی من فراموش میکنم آن همه اتفاق را؟چه فراموشی ای اخر..من آن نوشته ای که سرکلاس داخل جزوه ام نوشتی ،آن گردنبند،آن پیام‌ها را دارم..من به یاد دارم آن شب بیمارستان را که ساعت از نیمه شب گذشته بود و آمدی؛همان جمله ای که موهایم را کنار زدی و گفتی:«موهایت را کوتاه نکن..»..من به یاد دارم وقتی گفتی:«هیچکس به اندازه ی من دوستت نخواهد داشت..»من به یاد دارم آن پیاده روی ولیعصر را..من به یاد دارم گرمی دستانت را و کشیدن دست هایم را..من به یاد دارم اذیت کردن هایم را و دست گذاشتن روی نقطه ضعف هایت را..من به یاد دارم وقتی سر کلاس کوچکترین کنشی از من حتی خیلی آروم،واکنشی از جانب تو داشت و به شکل پیام روی گوشیم ظاهر میشد که:«برایت قرص بگیرم؟»من به یاد دارم روزی که گفتی :«من سیگار نمیکشم ..»و در مقابلش به یاد دارم روزهای بعد از قطع ارتباط را که مقابل حیاط بیمارستان با دوستت سیگار میکشیدی..

امشب از تو نوشتم..ما یک جاهایی حریف جبر زندگی نمیشیم..شاید پاییز و زمستان ۱۴۰۳ تا عمر دارم برای من متفاوت باشد..تجربه همزمان شیرینی و تلخی..شادی و غم..هیجان و بی تفاوتی..خنده و گریه..گرمی و سردی..این گردش تقویم خیلی زود سپری شد؛شاید دلم میخواهد باز هم برگردم یک سال و سه ماه پیش..میبینی؟همینجا هم پارادوکس من مشخص هست..پارادوکسی که هنوز هم دنبال دلیلی پی اش میگردم..دنبال حسی که مگر میشود قدری شکوفا نشود؟مگر میشود کسی «دوستت دارم» را بشنود و دلش نلرزد؟پس غیر از این هست که نرسیدن منطقی تر بوده..؟

امشب از تو نوشتم..نمیدانم تقدیر ما را به کجا میکشاند و کجا همدیگر را ملاقات میکنیم و آیا اصلا باز هم چشم این دو غریبه ی آشنا به هم میخورد؟نمیدانم هنوز هم احساسی به من داری یا نه؟نمیدانم ماه پیش که تصادفا با هم صحبت کردیم و گفتی عوض شدی،هنوز هم مانند سال پیشش به من نگاه میکردی یا نه؟نمیدانم اگر الان هم برگردی حسی به تو دارم یا نه؟نمیدانم اصلا راه برگشتی هست یا نه؟نمیدانم تحت اثر آن خواب شیرین قرار گرفته ام یا واقعا….؟نمیدانم اصلا این یک سال به من فکر کردی؟نمیدانم اصلا دلت خواست بدونی کجا هستم و چه میکنم؟نمیدانم اما این تقدیر از همان سال گره خورد با این همه نمیدانم …

راستی !

موهایم از آخرین باری که دیدی،

خیلی بلند تر شده..

.

.

-پانیذ.پ

“یاعلی