اعتراف؛ نامه‌ای به یک دوست

چنان شرم انگیز است که حتی نوشتن آن دوشواری خاصی در خود دارد...

احساسی بد داشتم، نام‌ش احتمالا حسادت بود... دلیل‌ آن آنقدر معمولی و لوس بود که موقع فکر کردن به آن و میزان لوس بودنش گریه‌م می‌گیرد که چقدر پست‌م که چنین حسادتی نسبت به کسی میکنم!

آخر مگر آدم انقدر کور‌دل هم داریم؟؟

دلیل حسادت مسخره‌م به یک دوست...که تو بودی... آن بود که تو کتاب‌ها را بسیار ساده و تند می‌خوانی؛ انگار که هیچ هستند!

بله؛ حسادت بنده همینقدر ساده و بچگانه و نفرت‌انگیز بوده‌است...

البته مطمئن نیستم که اگر اسمش حسادت باشد...فقط میدانم که وقتی میبینم چقدر سریع یک کتاب را تمام می‌کنی احساس ناخوشی در معده‌م دارم، معده‌م به خود می‌پیچد و اسید زیادی را متحمل می‌شود.

شاید دلیل آن صرفا کند بودن خودم باشد، که چقدر در همه‌چیز بی‌مصرف و کند هستم! شاید هم خیر...

مطمئن نیستم این احساس چیست؛ اما با توجه به تعریف حسادت حس میکنم باید کمی از آن پایین‌تر باشد...چون من آرزویی درباره گرفته شدن این از تو ندارم...ولی ناخوشی‌اش به همان اندازه حسادت بد است.

در کنارت احساس میکنم نمیفهمم‌ تورا...انگار که من یک‌ سگ یا فضایی -یا یک سگ فضایی- هستم که تو مرا به سرپرستی گرفته‌ای...

هیچ نمی‌دانم درمقابل‌ت چه واکنشی باید بدهم...

تا‌به‌حال درمقابل کسی حس نمیکردم که خیلی خشک هستم؛ اما با شدت واکنش‌هایت...حس کردم که مرا احتمالا خیلی خشک، آزاردهنده، بی‌احساس و پوچ می‌بینی و احتمالا، و با توجه به سخنان برگرفته از خودت...فکر میکنی از تو متنفر هستم.

حاضر بوده و هستم که قسم بخورم این چنین نیست!

اما هروقت سعی می‌کردم کمی احساس بروز بدهم تا ناراحتی‌ای برای‌ات پیش نیاید، فقط و فقط باعث مزخرف‌تر شدن شرایط برای خودم میشد...فقط و فقط معذب می‌شدم و مضطرب.

شاید احساس عجیب درکنار تو، ناشی از همین تلاش‌های مسخره باشد.

یکی از دلایل این احساس معذب بودن احتمالا آن است که از اول با صداقت بنا نشد آشنایی ما، از همان ابتدا سعی کردم عیوب خود را پنهان کنم و در یک سطح معتدل باشم که هم به مزاج تو خوش بیاید و هم آنان...اما خب نمیشد!

من میان قدیسان بودم و از عیب‌های‌ خود چنان وحشت داشتم که نکند مرا طرد کنند و به گوشه‌ای بفرستند...که تو را با آنان اشتباه گرفتم و همه‌چیز را مخلوط کردم تا فقط به مزاج هردو گروه خودش بیاید و از طرف هیچ‌کدام طرد نشوم!

عیوب‌م را که پنهان کردم، پنهان کاری بی‌دلیل و مسخره‌ام باعث شد احساس معذب بودن پای قدم صحبت‌ها با تو شود...

کمی که از پنهان کردن آن عیوب گذشتیم...مشکل دیگری که من داشتم...آن بود که متوجه شدت بیشتر واکنش نشان دادن‌های‌ت بودم و سعی می‌کردم کمی تلاش کنم تا هم سطح تو باشم که احساس ناراحتی‌ای به وجود نیاید...اما فقط باعث بهم ریختن معده‌م می‌شد و می‌شود...و علاوه بر آن گمان تو از بین نرفت!


آخر هم که خمیرم وا رفت و تمام این اعترافات ننگین و شرم‌آور را نوشتم...امیدوارم که پس از خواندن این و دیدن من سعی نکنی این صحبت را بالا بگیری و فقط نادیده بگیری...به‌روی خود نیاوری؛ انگار که هیچ نخوانده‌ای!

که من درمقابل دوربین‌(ها)؛ لال، دروغگو و منکر میشوم و تمامی سخنانی که گفته‌ام را انکار میکنم، و یا معنی‌ای جدید به آن میبندم!

که فقط حسی متعادل بدهد و پس زده نشود...


الماسی گرانبها بوده و هستی، دوست عزیز من
الماسی گرانبها بوده و هستی، دوست عزیز من