البته که از کارات سر در نمیارم، تو خدایی.

من تنهام، همه ما آدما تنهاییم. البته که تو هستی، ولی خب وقتی خودتو ازمون قایم کردی، چه فایده؟ میدونم هستی، میدونم داری نگاه میکنی، ولی بودنتو بیش از این لازم دارم، بیش از این لازم داریم.

اصلا این کارا یعنی چی؟ البته که نمیدونم، من از هیچکدوم از کارای خداییت سر در نمیارم. مارو انداختی تو این خراب شده که چی بشه؟ ببخشید، خراب شده نیست، ولی خب یکی از مضخرفترین دنیاهای ممکنیه که می شد. نه، نه، از این حرفم پا پس نمی کشم.

اصلا تنهایی برات معنی خاصی داره؟! انقدر فهم ما کوچیکه و انقدر عجیبی که اصلا بخوام هم نمیتونم بفهمم. شایدم یکی از دلایلی که مارو خلق کردی همین بود. نمیدونم، انقدر کارای عجیب کردی که از کارات سر در نمیارم. ولی اگه واقعا تنها بودی، اگه دلیل وجود ما هم همینه، واقعا انتخاب دیگه ای نبود؟!

نه، نه، امیدوارم اینطوری نباشه، اگه اینجوری باشه، خودخواه ترین خدایی میشی که میتونه باشه. منو بگو اومدم با کی درد و دل کنم.

من جای تو نبودم، نمیدونم چی کشیدی، نمیدونم چه حسی داره، ولی حدس میزنم سخت باشه، ولی خب حتی اگه فرض رو بر این بزاریم، یکبار شد بگی و شونه خالی کرده باشیم؟! تو بگو، قول میدم تاجایی که بتونم سنگ صبورت باشم، تا جایی که این کالبد انسانی کشش داره.

ولی تو چی؟! جای ما بودی؟ جای ما بودی که ببینی چی کشیدیم؟ و این دنیای توعه، من نخواستمش، من نخواستم تو چنین دنیایی باشم، من نخواستم آدم باشم، من نخواستم صرفا یه تماشاگر بی تاثیر باشم، من نخواستم موجب رنجش کسی باشم، من نخواستم رنج آدم هارو ببینم.

البته الان که فکر میکنم، شاید تو هم نمیخواستی خدا باشی، نمیخواستی سختیاشو بکشی. ولی خب این رسمش نیست، این که ما هم دچارش بشیم، ناسلامتی خدایی.

شایدم اینجوری میخواستی رنجی که می کشیدی رو بفهمیم. امیدوارم اینجور نباشه، رنج رو به ما تحمیل کنی که صرفا کسی باهات همدرد بوده باشه.

نه نه نه، عاقل تر از اونی باید باشی که جهانی پر از رنج خلق کنی؛ برای اینکه فهمیده بشی و در نتیجه اون از رنجی که موجودات درش میکشن، بیشتر رنج بکشی.

یکبار خودتو بزار جای ما، تا همین الانشم بیش از ظرفیت این کالبد انسانی دووم اوردیم. تو میدونی ما چی کشیدیم و بازم کاری نمیکنی؟ میدونی اون مادر شصت و پنح روزه که مرده. روز قبل از رفتنش کمی دعواش کرده بود، با خودش گفته بود، بچم غصش شد، بعد از مدرسه غذایی که دوست داره درست میکنم از دلش در بیاد و الان بعضی موقعا فکر میکنه دلیل اینکه جیگر گوشش دیگه برنگشت، اون دعوای کوچیک بود.

میدونی چه آدمایی بودن که با ناحق کشته شدن؟! میدونی سهم اون بچه و هزاران بچه مثه اون از زندگی، گرسنگی، ترس، تاریکی، سرما بود؟ همونی که آخرش بی صدا یه گوشه، تنها، بدون اینکه حتی کسی قصه مظلومیتش رو بشنوه خاموش شد.

یا اون برده سیاه که تا لحظه مرگ معنی آزادی رو نفهمید و جنازش خوراک کرکس های بیابون شد، بدون اینکه دوستی داشته باشه، طعم محبت رو چشیده باشه، یا رویاپردازی کرده باشه.

البته که میدونی و البته که نمیفهممت. فقط میخواستم یه کم خودتو جای ما بزاری. میخواستم یکم باهات درد و دل کنم. و خب میدونم کمی تند حرف زدم، میدونم به دل نمیگیری.