او ادمیانِ دورم نیست

سلام خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم.
ظهری خودم را جمع کردم کنارِ دیوارِ نمازخانه، گره‌ی چادر را باز کردم، تا امدم گریه کنم متوجه ادمها شدم، چادر گل‌ریز را روی سرم کشیدم که راحت گریه کنم، تا امدم گریه کنم خوابم برد! ایکاش چینیِ جهاز مامان بودم میافتادم میشکستم. نمیدانم دقیقا چه از جانِ این زندگی میخواهم. عوضِ امروز که هرچه گشتم فرصتی برای گریه پیدا نکردم، دیشب یک دلِ سیر گریه کردم و به دامنت چنگ زدم. دلم نمیخواهد اینقدر گریه کنم خدای عزیزم. بعضی اوقات با خودم فکر میکنم نکند از دستم خسته و عاصی شده باشی که اینهمه این در و ان در را میکوبم، اینهمه سرت را شلوغ میکنم. دلم به این خوش است که تو شبیه ادمهای دورم نباشی. یحتمل اگر شبیه ادمیان دورم بودی جرئت نداشتم به دامنت چنگ بزنم، روبه‌رویت گریه کنم، برایت غصه‌سرایی کنم و چه و چه و چه. البته که تو ادمیانِ دورم نیستی. امروز کاسه‌ی لعابی در دستانم ترک برداشت، فکر کنم سه ثانیه قبلش چیزی درونم ترک برداشته بود، یحتمل سه ثانیه بعد هم چیزی ان‌ سرِ دنیا ترک برداشت. چه کسی صدای ترک برداشتنِ کاسه و من و ان چیزِ مجهولِ ان سرِ دنیا را شنید؟ هیچکس؟ فکر کنم تو شنیده باشی خدای عزیزم، باید شنیده باشی. باید دیده باشی چطور برای همه‌چیز به زمین و زمان چنگ میزنم. باید همه‌چیز را دیده و شنیده باشی. تو ادمیانِ دورم نیستی. ایکاش بدون اجابت و معجزه حتی، بگذاری همچنان گوشه‌ای فرو بریزم، شب به دامنت چنگ بزنم، صبح برایت خط و نشان بکشم، خسته‌ات کنم، ولی بگذاری باشم. میگذاری. تو ادمیانِ دورم نیستی.
خدای عزیزم. امیدوارم ببخشی که اینهمه دردسرم. و اینبار مرا همینطور و همین‌سن که هستم بشنو. ممنونم.

۲۷ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۳۶