واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
اینده منتظر است
سلام عزیزکم. این روزها مُدام چیزی در گوشم صدا میکند "پیش از مادر شدن، باید از این روزها عبور کنی". اری، باید این روزها تمام شود و ببینیم ایا من میمانم؟ منی میماند که مادریِ تو را بکند؟. پسرکم، تو هستی، تو همیشه بودی، این منم که هنوز متولد نشدم، این مادریِ توست که هنوز به واقعیت نیامده. عزیزتر از جان و جهانم. امروز هیچ حرفِ بزرگی ندارم. چند وقت است که دیگر هیچچیز برای گفتن ندارم و این خودش عجیبترین حرفیست که برایت دارم. گمانم بعد از چند هفته ننوشتن، نوشتن از تو است که ارامم میکند و در راهروی زندگی به راه وا میدارتم! حالا که من درماندهتر از همیشه از لابهلای این روزهای طاقتفرسا بیرون امده و از برای تو مینویسم میخواهم صادقانهتر از هر روزِ دیگری اعتراف کنم، ان منی که به مادریِ تو خواهد رسید، به قطع، فرسنگها از این منی که از مادریِ برای تو مینویسد فاصله دارد. تنها چیزی که از صمیم قلب به تو قول میدهم هیچگاه در من تغییر نخواهد کرد، امید و شوقِ به مادریِ تو است. پسرکم، گمان میکنم سالها بعد، روزی که تو را در اغوش بگیرم، این دختر را به سختی به یاد بیاورم. دختری که میان ترس و امید، میان ماندن و نماندن، میان خواستن و نتوانستن سرگردان بود. اما دوست دارم ان روز، چیزی از او، از این منِ اکنون، در من باقی مانده باشد؛ همان کسی که پیش از امدنِ تو، به امدنت امیدوار بود، به نجاتدهنده بودنت. به تو. عزیزِ جانم، میترسم روزی که تو را در اغوش میگیرم، انقدر غرقِ خوشبختیِ داشتنِ تو شوم که فراموش کنم پیش از تو چه راهی را امدهام، فراموش کنم چندینبار در تاریکترین روزها، فقط به این فکر کردهام که شاید هنوز چیزی در اینده منتظر من باشد.
امروز روزِ صد و سوم جنگ است.
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
- ۲۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
خیابان نشاط
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقف لازم
مطلبی دیگر از این انتشارات
مترسک باغ عشق!