باورت می‌شود؟

شهرزادِ مامان!

حالا که دارم این نامه را برایت می‌نویسم در نخستین ساعات نخستین روز سال یک هزار و چهارصد و پنج روی تخت کنج اتاقم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. به تو و آرزوهایت. تو و رویاهایت. این روزها ما در جای عجیبی از تاریخ ایستاده‌ایم. سال نو را با اشک آغاز کردیم و امید داشتیم که آینده‌ی شادی در انتظارمان باشد. سال گذشته پر بود از اتفاقات تلخی که هر کدام به تنهایی می‌توانست ما را از پا درآورد. اما حالا اینجاییم و هنوز نفس می‌کشیم. ما در میانه‌ی یک جنگ تمام عیار سال را تحویل کردیم و آرزوی مشترک همه‌ی ما بهتر شدن اوضاع برای کشورمان بود. این جنگ آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر کرده است. شب‌ها در خیابان جمع می‌شوند تا از جنگ داخلی و فتنه‌ی دشمن جلوگیری کنند. دشمن؟ چه واژه‌ی عجیبی! چرا که آن‌ها که قربانی نقشه‌های دشمن می‌شوند و فریب حرف‌هایش را می‌خورند از خودمان‌اند. از همین خاک و با همین زبان. بسیاری از آن‌ها کسانی هستند که تمام حرف‌هایشان، چیزهایی است که رسانه و فضای مجازی به خوردشان داده است. این فضای مجازی انگار قوه‌ی تفکر را از آن‌ها گرفته و آن‌ها هر چه را می‌شنوند باور می‌کنند. آن‌ها حتی از همین دشمن انتظار کمک داشتند و برای حمله‌ی آن‌ها به کشورمان لحظه شماری می‌کردند. حتی معتقد بودند که آن‌ها قرار است فقط کسانی را بکشند که سیاسی‌اند و با مردم عادی کاری ندارند. در همان روز اول جنگ دشمن یک مدرسه‌ی دخترانه را مورد هدف قرار داد و صدها کودک بی‌گناه را به شهادت رساند. با این حال آن‌ها هنوز حرف‌هایی می‌زنند که اگر بشنوی آنقدر تعجب می‌کنی که نمی‌دانی چه باید بگویی. اصلا چه می‌توانی بگویی وقتی گوش‌هایشان را گرفته‌اند و هلهله می‌کنند تا صدایت به گوششان نرسد؟ حتی اگر بتوانی صدایت را به گوششان برسانی هم نمی‌توانی به فکر کردن وادارشان کنی. چنین جماعت عجیبی‌اند این گروه از مردم! باورت می‌شود؟

شهرزاد عزیزم!

نمی‌دانم کی این نامه را می‌خوانی اما از تو می‌خواهم بعد از شنیدن هر حرفی خوب به آن فکر کنی و به راحتی هر دیدگاهی را نپذیری. فکر کن و منطقی نتیجه بگیر و بعد جهت درست را انتخاب کن. حتی اگر با اکثریت مخالف بودی اما از باورت مطمئن بودی؛ مواظب باش حرف‌ها و توهین‌هایشان پایت را نلغزاند.

مراقبت کن!

از طرف مامان که تو را بی‌اندازه دوست دارد:)

۱۴۰۵/۱/۱