بردار و برو

محبوب من! روزهایت چگونه میگذرند؟

روزهایت بی آن که کسی در دلش حواسش به تو باشد، بی آن که یواشکی نگاهت کند، بی آن که در دلش از با تو بودن پشیمان شود و پس از آن که خودش را لعن و نفرین کرد، یادش بیفتد هنوز دوستت دارد چگونه میگذرد؟

به روز اولی که دیدمت، برمیگردم. آن روز را خوب یادت می‌آید. این را خودت قبلا به من گفتی!

روز اول که دو تصویر بکر بودیم در چشم هم، کشش ناب جاری در چشمهایمان، چشم‌های درشت شده و لبخند کنجکاوت را خوب یادم می آید. البته که آنجا همان جایی نبود که قلبم برایت رفت اما همان جایی بود که فهمیدم زیباترین پسری که تاکنون دیده‌ام را ملاقات کردم!

کاش فقط چهره ات دلم را برده بود. کاش که چیزی فراتر از آن برای ارائه نداشتی. کاش سطحی میماندی در ذهن من.

خاطرات شیرین از زبانت شیرین‌تر بودند و خاطرات تلخ از زبانت در من چیزی را تکان میداد... چیزی که مرا وامیداشت در آغوشت بکشم و رهایت نکنم. بعدها که رهایت کردم، فکر نمیکردم آن چنان از دستم بلغزی که دیگر نتوانم بگیرمت.

من رها نکرده بودم تا تو بروی. رها کرده بودم تا تو برگردی. فرقی داشتی که من نمیدانستم...

تو خواب و خیالی بودی در شب‌هایی به روشنی روز. تو خورشید و آتشی بودی به هنگام زمستان!

این بار از دست دادم و بیش از آن که درد داشته باشد، چیزی در من خاموش شد.

روز آخر که از همه خداحافظی کردم الا تو، آن روز که جوری از کنارت رد شدم گویی که تو روحی و من چشمم تو را نمیبیند، چیزی را آنجا جا گذاشتم. همان جا، کنار تو، کنار نفس‌هایت که سنگین شده بود، کنار انتظارت که دیدمش و بهایی ندادم چیزی جا گذاشتم... بخشی از قلبم را...

بخشی از قلبم کنده شد و جایش را سنگ گرفت.

قلب رئوف زخم‌خورده ی من اولین بارش نبود که زخم میخورد اما این بار چیزی را در من کُشت.

آدمها هر چه کمتر حس میکنند، کمتر درد میکشند.

تو از یادم نمیروی. من از یادت نمیروم. از قلبم نمیروی. از قلبم برو. از ذهنم برو. امضایت را از روی روانم بردار و برو.