واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
برنده اشوب است!
سلام. در سرِ من، جایی که تو هستی تقاطعِ نظم و اشوب است. شما جایی در محلِ تلاقیِ نظم و اشوبِ افکارِ من ایستادهای. و من از شما چه میخواهم؟ درست نمیدانم. من هیچچیز نمیدانم. گمانم همین روزهاست که موشک یا بُمبی بر سرِتان فرود اورم، اما اینطور نمیشود، یا باید خودم هم با شما موشکی بر سرم فرود اید و یا دوباره در همین چرخهی بیچارهگی گیر خواهیم افتاد و بهجای این شمایی که نفس میکشد، با شمایی که بمب خوردهاید و دیگر نفس نمیکشید، تعامل کنم! انطور خطرناکتر است. بیا تمامِ جوانب را در نظر بگیریم، تو دوری، یعنی من به تو نزدیکم اما تو از من دوری. در هر حال با توجه به اینکه شما در خیال هم هیچگاه به دستِ من نمیرسی، تکلیف چیست؟! این بازی را تمام خواهیم کرد؟ در پایانِ این بازی چه کسی برنده و چه کسی بازنده است؟ من مثل همیشه بازنده و شما؟ شما هم بازندهای. گمان نکنم این قصه برندهای داشته باشد، شما که واقعا در قصه حضور نداری و در خیالِ منی، پس من ترجیحم بر این است شما هم بازنده باشی. بله. شما هم بازندهای. اگر من شما را باختهام، پس حتما شما هم من را باختهای!. تو دروی، انقدر دور که هیچگاه پیدایت نخواهم کرد، انقدر دور که هرگز به دستم نمیایی، انقدر دور که تا سالها دویدن هم به تو نرسد. تو دوری، از دست رفتهای. تو بهسانِ کودکیام دور و از دست رفتهای. بهسانِ روزهای دویدن به دنبالِ توپِ چهلتیکهی عایدی از پولهای عیدی! بهسانِ روزهای بالا رفتن از درختِ توت! بهسانِ روزهای رها شدن از چرخکمکیهای دوچرخه. تو دوری و از دست رفته، با این تفاوت که تو هرگز به دست نیامدی. به دست نیامدی و از دست رفتی، چون جنینِ سقط شده از ترسِ مادر.
امروز روزِ شصت و هشتم جنگ است.
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۵۷
مطلبی دیگر از این انتشارات
نشان داغ دل ماست لالهای که شکفت...
مطلبی دیگر از این انتشارات
یاد
مطلبی دیگر از این انتشارات
خدا مرا برای تو انار آفرید