به آنهایی که رهایشان کردم: بابا!

آتوسا جانم در آن دوران زیباتر از همیشه شده بود و به سبب همین باورهای خرافی بود که تا یک روز قبل از سونوگرافی همه یقین داشتند که من پسر هستم.

و این باب میل شما نبود. حتی به دایی سامان که به تازگی فهمیده بود دختردار میشود حسادت میکردی و دلت نمیخواست برای این پسرِ فرضی اسمی انتخاب کنی.

تا آن‌که آن روز رسید و من هم از بد یا خوبِ داستانمان دختر شدم! و شما ذوق زده گفتی که من یک هدیه‌ام! گویا در ابتدا نیز دلت می‌خواسته نامم را هم همین بگذاری. حالا تمام اشتیاقت جان گرفته بود.

تو معتقد بودی که دخترت تنها کسی‌ست در این دنیا که می‌تواند واقعا به تو عشق بورزد و تنها پناهگاه امن و یاورت باشد. معتقد بودی که از بعدِ من، همه چیز بهتر میشود. انگار که در آن جنینِ بی‌اراده دم مسیحایی‌‌ای را می‌جستی تا بیاید و غبار سی سال رنج را از تنت بروبد‌.

آتوسا نیز معتقد بود بابای خوبی میشوی. آن هم روی حساب سال‌ها تجربه‌ات در آموزش موسیقی کودک و محبوب بچه‌های فامیل بودنت. یک جورهایی فکر کنم خودت نیز مطمئن بودی. چون همیشه در جلب رضایت همگان استادی.

یعنی، فکر کنم هیچکداممان فکر نمیکردیم اینگونه بشود. آخر اینگونه نبود. اولش نبود بابا..

مامان همیشه تعریف میکند از دوران نوزادی‌ام و بهانه‌گیری‌هایم برای شما هنگام سرکار رفتنت. میگوید که وابستگی شدیدی به‌تان داشتم. اصلا خودم هم می‌دانم. مگر میشود یادم برود باباجانم؟

مگر میشود دختر بچه‌ای را یادم برود که در غیاب چندین ماهه بابایش دست روی کلاویه‌های سازش میکشید و مدام به مادرش میگفت: ببین! باباعه! بابا!

مگر می‌شود اولین قطعه‌ را، خواب‌های طلایی‌ام را یادم برود؟ و بعد از آن، چوپان و شعبان را؟

مگر می‌شود یادم برود وقتهایی که با بوسه‌هایم ذوق‌هایی اغراق آمیز نشان میدادی و من نیز خوشحال و رضایتمند بلند میخندیدم.

مگر میشود دست‌های همیشه پر شما هنگام ورود به خانه را یادم برود؟ مگر میشود یادم برود که روزی هدیه گرفتن از طرف شما، مثل آن گردنبند طعم خیانت و تلخی نمیداد؟

مگر میشود یادم برود که قبل از آن فریادها، باباجان، برایم نقشی دیگر داشتی.

مگر می‌شود یادم برود که قبل از آن هیولای کابوس‌هایم، ما، فقط من بودیم و بابای من؟

بابای من که اینطور نبود، بود؟

آن فریادها و رفتارها برای بابای من نبود. آن بی‌مهری‌ها، دروغ‌ها، خیانت‌ها و رهاکردن‌ها، آن جنون‌های آنی،

آن روزهای کذایی و حرف‌هایی که هیچ‌گاه فراموشم نمی‌شوند.

نه ، هیچ‌کدامشان برای بابای من نبود.

پس او چه کسی بود؟

چه کسی بود که همه چیز را بر باد داد؟

آن غول کابوس‌هایم، آن وهم،

چه کسی بود که من را از یاد تو پاک کرد؟

چه کسی بود که من را وادار به رفتن کرد؟

وادار به ترک تو .

من تو را ترک کردم بابا. نه یک بار ،بلکه هزاران بار. آنقدر که بعد از تو، ترک آدم‌ها و همه چیز برایم عادت شد. مثل اعتیادی مریض‌وار به یک درد. نمی‌دانم، توصیف دردش را پیدا نمیکنم. شاید مثل کندن تکه‌ای از جان، یا شاید هم تمام جان، شاید حتی مثل مُردن است و درد اصلا دیگر معنایی ندارد.

و من بارها مُردم.

هر بار که آن چمدان‌ها را جمع می‌کردم و به اتاقم و خانه‌مان نگاهی لبریز از " آخرین‌بار"ها می‌انداختم.

هر بار که بین سیل نادوست‌ها، غریب می‌ماندم و دلم تو را می‌خواست.

هر بار که برای دفاع از کوچک‌ترین حق‌هایم فریاد میزدم و تمام تلاشم را می‌کردم تا کسی متوجه لرزش تَن و بغض توی صدایم نشود.

هر بار که وسط آن خیابان در تاریکیِ بامدادی می‌ایستادم و به دنبال جایی برای رفتن بودم.

هر بار که نگاه هرزی مرا میترساند.

هر بار که من و مامان می‌ماندیم و یک دنیا ترس این شدن‌ها و آن نشدن‌ها

هر بار که من می‌ماندم و جان کندن‌هایم برای جمع کردن تومانی پول و حس شرم و حقارتم به هنگام دلتنگی برای راحتی‌ام در خانه‌مان.

هر بار که غرورم زیر بار این حقیقت خرد میشد که من بدون تو قدرت زنده ماندن میان این شلوغی‌ها را ندارم.

اما هیچ کدامشان آخرین بار نشد. چون شما با رویابافی‌هایت برای آینده، ما را از لب مرزِ آن امضای آخر بازمیگرداندی. و اما چمدان من هیچگاه خوشحال از آن خانه نرفت و هیچ گاه نیز خوشحال بازنگشت.

انگار که از یک جایی به بعد ما تنها در نبردی بودیم و تو حریفِ سرسخت من. حریفی که هر بار مرا شکست میداد. آنقدر که از یک جایی به بعد نجنگیدم. گویی آتش‌بسی شد و من برای همیشه "بچه‌ی طلاق" ی نصفه نیمه باقی ماندم.

اما هنوز هم نقش اول کابوس‌هایی که میبینم شما هستید.

هنوز هم هر صدای بلندی مرا از جا میپَراند.

هنوز هم هر لحن پرخاشگرانه‌ای برای لحظه‌ای، نگاهم را بهت زده می‌کند و زبان تند و تیزم را گره می‌زند.

هنوز هم کودکانه دلم میخواهد دست نجاتی بیاید و به این رنج پایان دهد‌.

هنوز هم.. هنوز هم این درد در من زنده‌ و ملموس است. مثل تپش نبض یک دست خونین و زخمی.

در ابتدا سکوت و مدارا را آموختم و کمی بعد، دروغ و سیاست را. من دیگر موسیقی را از شما یاد نگرفتم، اما نقش بازی کردن و جلب توجه و نگاه و از این دست فرومایگی‌ها را چرا. ترسیده بودم بابا؛ ترسیده بودم که کسی خودِ واقعی‌ام را دوست نداشته باشد. فکر می‌کردم اگر مثل شما مرکزِ توجه باشم و کلمات را گل‌ورچین شده تحویلِ آدم‌های رضایتمند بدهم، بُرده‌ام.

اما نشد بابا، من نبردم. آخرِ تمام آن مهمانی‌ها و آن معاشرت‌ها، من ماندم و غول عظیم تنهایی‌ام.

زیرا من هیچ‌گاه دوست داشته نشدم. آن‌ها تنها نقاب مرا در آغوش کشیدند. هیچ کدامشان حتی نفهمیدند منِ واقعی کیست. و هر گاه نیز که ردی از آن دیدند، آسیبی زدند و رفتند.

می‌دانی؟ تو حتی خدا هم که باشی وقتی ببینی به جای خویش حقیقی‌ات، بتت را پرستش می‌کنند؛ دلچرکین میشوی و دلت نزول عذاب علیم می‌خواهد. چه برسد به منِ انسانِ کوچک و ناچیز؟

اما کوچکی و ناچیزیِ منِ انسان در این‌ست که با تمام این دلچرکینی، هرگاه که شخصی نیز خواست قدمی بردارد و زیر این پوشینه و نقاب را ببیند و به آن عشق بورزد، اینبار من با تمام وجود ترسیدم و فرار کردم. مثل تو بابا، در برابر عشقِ مامان آتوسای من!

و من باختم باباجانم.

تو نیز باختی.

ما باختیم.

ما، مستانِ شرابی زهر آلود

و رقصندگانی با پایی آسیب‌دیده میان همهمه‌ی مهمانی.

پس گور بابای رضایتی که هیچ گاه جلبش نکردیم!

حالا من تنها مانده‌ام با از اینجا به بعدی که نمیدانم باید چکارش کنم.

و تو ماندی و

همسری که تا ابد از تو دلگیر است و احتمالا بالاخره روزی آن طلاق کوفتی را خواهد گرفت.

دختری که همیشه واقعی، اما آلوده به غم و کینه دوستت خواهد داشت.

و زندگی‌ِ آرام و راحتی که زیرش خروارها تاریکی مانند باروت پنهان شده است.

برایت آرزوهای زیادی داشتم و دارم. گاه نیز نفرین‌هایی که زود پسشان می‌گرفتم. حالا اما تنها برایت آرزو می‌کنم که زیبا زندگی کنی. چطورش را نمی‌دانم. این دیگر بماند به عهده خودت و خدا.

اما با وجود تمام تناقضات فرزند شما بودن، به تو قول میدهم که همیشه قدردانت بمانم.

قدردان زندگی‌ام، خانه‌ و اتاقم، عروسک‌های قد و نیم قدم، دامن‌های پف دار و رنگی‌ام و پاپیون روی موهایم.

قدردان غرورت هنگام " دختر خوشگل من" گفتن‌هایت میان جمع.

قدردان وقت‌هایی که مینوازی و می‌خوانی: دختر من یار بابا!

قدردان آزادی‌ام، قدردان جسارتم در بلند حرف زدن و خیلی چیزهای دیگر. قدردان تمام وقت‌هایی که بابای من هستی. مخصوصا بابای خوب من!

همیشه سلامت و خوب باش.

دوستدار همیشگیِ تو : "هدیه"ی برخلاف انتظار.