به تو که نمیخوانی

در نیمه شبی زوزه ی گرگی اگر بیدارت کرد ، آن منم ؛ که در سوگ خورده مو های جا مانده ات ، بر پیرهنی که پسندیده بودی شیون می کنم .
اَمّا عزیزم ، صدایت زدم که ببینی بیرون آوردن تیغ از آنجایی که قلب می روید  چقدر می تواند منحوط و در مانده ام کند . و چقدر می تواند از فرو رفتنش شرور تر باشد .
بیدارت کردم و شنیدی و به خواب بی مَنَت بازگشتی ، تا دوباره فردا ، زیبایی جهان را به او یاد اوری کنی و نشان دهی که امیدی هستی برای هر کس که مستأصل است .
ندانستی عزیزم ؛ که چگونه فریاد را برای گرگ خسته ات به ارث گذاشتی .
این روز ها ، انگار که در پیچش مو هایت ، چپ کرده ام و در کالبدی جدید دوباره عاشقت شدم  .
این روز ها میخوانمت ، مو هایت را در باد و چشمانت را در خورشید ،  حتی عطر گرمِ تازه ات را که آن غریبه ی خوشبخت به تو داده .