به دیدنم بیا...

گاه خاموش و تاریکم، عزیزکم!

و امروز از همان روزهاست، پوست کبودم نور را پس زده.

دراز افتاده ام در گوشه ای از اتاق و بوی مرده میدهم.

چند روزی ست که آسمان را ندیده‌ام و صدای گنجشک ها را نشنیده‌ام، نه اینکه گنجشک‌ها از باغچه‌مان رفته باشند نه!

من نخواستم که صدای طبیعت را بشنوم.

آن روز پارچه ای نم دار برداشتم و برگهای انجیری را پاک کردم، بیش از حد خاک گرفته بودند. روی گل که نباید اینقدر گرد و غبار نشسته باشد؛ گل باید سبز باشد، سبزِ درخشان. به رنگ روزهای آزادی، به رنگ لحظه‌های عاشقی. گل باید مرا به یاد زندگی بياندازد.

دستانم را که روی برگهایش می کشیدم، متوجه شدم خون در رگ هایم لخته کرده، کبود شده ام، گویی هزارسال است رنگ آفتاب را به خود ندیده‌ام. هر چه مینویسم مملو از تناقض و دوگانگی ست،هر چه میکنم نیز؛گاه سردِ سردم و گاه گرمِ گرم.

یک روز از زندگی سیرم و روز دیگر از زندگی سرشار.

جوجه‌ی کوچک خاکستری‌ام با لپ‌های گلی‌اش، بالهایش را تمیز میکند و من به او خیره مانده ام. شاید ساعت هاست نگاهش میکنم و در دل به حالش غبطه میخورم، جوجه بودن و سر درنیاوردن از دنیای آدمها هم نعمتی‌ست.

میخواهم فروغ بخوانم، میخواهم کوهنوردی کنم یا شاید یوگا.

ساکن و ساکت بودن، کدرم میکند؛ لجن زار میشوم و بعد در گوشه‌ی اتاق می‌گَندَم.

آن وقت کیست که مرا نجات دهد؟ آن دخترکی که پر از رویا بود و حال گلبرگ‌های گلش خشکیده؟

نمیخواهم خاموش و تاریک شوم، عزیزکم!

روزی به دیدنم بیا! روزی که باز از زندگی سرشار شدم.

-انجیری
-انجیری
سبز و صورتی
سبز و صورتی