واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
حتی اگر ماهیزاد بودیم
سلام. انتهای این خیابان به شما نمیرسد. انتهای هیچ خیابانی به شما نمیرسد، حتی انتهای خیابانِ خودتان هم! ایکاش شما جایی سرِ راهِ من بودید، جایی میانهی این خیابان، جایی میانهی یکی از این خیابانها. اما حالا که نیستید. هیچ نمیتوان کرد. "کلمه، میتواند دیوار را ویران کند." اینطور میگویند، اما اینجا کلمات تنها دیوار را ضخیمتر از همیشه میکنند. اینجا در دنیای ادمیزادها همهچیز دور و سخت است. همهچیز دور، مثل شما، همهچیز سخت، مثلِ راهِ رسیدن تا شما. من خوب میدانم گاهی فکرهای غیرمنطقی به سرم میزند، امروز هم در گیر و دارِ همین فکرهای غیرمنطقی با خودم فکر کردم کاش ماهی بودم! ماهیِ قرمزی در حوضِ کوچکِ خانهای ارام. اگر ماهی بودم همهچیز اسانتر بود؟ اگر من ماهی بودم شما هم ماهی بودی؟ و اگر هر دویمان ماهیهای قرمزی در حوضِ کوچکِ خانهای ارام در کوچهپسکوچههای طهران بودیم به هم نزدیکتر بودیم؟ گمانم. نزدیکتر و اسانتر. اگر ماهی بودم انتهای راه به شما میرسید؟ شما هیچوقت دلت خواست ماهی باشی؟ برف باشی، اب باشی، حتی پرندهای روی تیرِ چراغبرق! هرچیزی جز این اشرفِ مخلوقات؟ من تازه به یاد اوردهام که نباید دیگر از برای شما مینوشتم. اما اینبار به شما مینویسم، مثل هربار، به شما مینویسم اما اینبار از برای خودم به شما مینویسم! انتهای هیچ راهی به شما نمیرسد. ما نه در خیابانهای دنیای ادمیزادی به هم برمیخوریم و نه در راههای ابیِ ماهیها! ما نه در راههای هواییِ پرندگانِ شهری به هم برمیخوریم و نه در راههای ابریِ برفها! ما نه حالا که ادمیزادیم به هم برمیخوریم و نه انگاه که ماهی باشیم. ما نه انوقت که پرنده باشیم به هم برمیخوریم و نه انگاه که دانههای برفِ زمستان! کاش شما ماهی بودی، کاش من ماهی بودم و شما جایی میانهی راهِ ماهیِ قرمزِ حوضِ کوچکِ خانه قرار میگرفتی.
امروز روزِ شصت و چهارم جنگ است.
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۶۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهها به گودو
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیروزی عشق نصیب تو باد!
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهایبرایتو؛هرچندکهمیدانمنمیخوانی:)