بماند به یادگار از عاشقی هایمان......
حرفام با تو

امروز 21 خرداد سال 1404 و فقط سه روز مونده تا روز تولدم
من دارم تو خونه ای نفس میکشم که خونه امه ولی خونه ام نیست
نمیدونم حس بقیه نسبت به وجود من چیه
ولی میدونم مامانم دوستم داره مامانیم و خاله امم احتمالا دوستم دارن
و تو ح عزیزم تو قطعااااااا دوستم داری
خیلیییییییی کمتر از قبل از خودم میپرسم چرا تو این دنیا؟ چرا زنده ام؟ چرا نفس میکشم ؟ و......
دلیلشم فقط تویی
چون دلم میخواد باور کنه خدا مارو برای هم ساخته و دلیل داشته واسه آفریدنمون
فردا امتحان دارم و حس خوندن ندارم
نمیدونم چمه
دلم بودنت و میخواد
دلم باهم بودمون و میخواد
4 ساله رویام تویی
آرزوم تویی
عشقم تویی
نفسم تویی
همه کسم تویی
4 ساله از خدا داشتن زندگی باتو رو میخوام
و از خدا ممنونم
2 سال کنارت بودم
راستشو بخوای خواب اون همه روزای خوبم نمیدیدم
ولی شد
و من خوشبخت ترین بودم
تاهل همیشه برام سخت بود
ولی با تو حالم خوبه و فهمیدم اگه انتخاب آدم درست باشه تاهل یکی از شیرین ترین اتفاقات زندگیه
به نظرم حق هر آدمیه که روز تولدش یکی از آرزوهاش برآورده شه و آرزوی من از حدود 1320 روز پیش داشتن توعه
کاش امسال سال برآورده شدن آرزوم باشه
پ ن : اینا حرفاییه که تو دلمه و اینجا برات مینویسم
بمونه برای سالای بعد که کنارم باشی و بخونمشون و یادم بیاد چقدر بودنت و میخواستم و هرلحظه از زندگیمون قدرتو بدونم
دوستدار تو "ف"
مطلبی دیگر از این انتشارات
دردِ مشترکِ من و شیدا🤍
مطلبی دیگر از این انتشارات
گُم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
جنگ نوشت ۱