واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
حفرهی ساکت
سلام خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم. امشب که این ادمها را دیدم، یادم امد دیگر چیزی درونم به صدا درنمیاید، خودم فهمیدم. سرِ شب حس کردم حفرهای نه چندان بزرگ، اما عمیق، درونم خالی شده. خالیِ خالی. خدای عزیزم. کمی پایین بیا، همین شبها کمی پایین بیا، نه انقدر پایین که بنشینی کنارم، فقط تا انجایی که دستم به دامنت برسد. خدای عزیزم. خودت خوب میدانی این حفرهی خالی سالها پر از صدا بوده، این چنین بیصدا شدن تو را ازار نمیدهد؟ امشب از بیصداییِ حفرهی درونم کَر شدم. شنیدی؟ دلم میخواست کنارِ این بچههای پرسروصدای بیترس و مهابا "گرگم به هوا" بازی کنم و از هوا به زمین، از زمین به هوا بپرم. خدای عزیزم. امشب که بچهها از زمین به هوا میپریدند، من از درون به درون پریدم و سقوط کردم. امشب که نگاهشان کردم یک لحظه حس کردم اگر بدوم یا اگر بیهوا بخندم، اگر حتی بیدلیل زمین بخورم، شاید چیزی درونم دوباره صدا کند. اما ان حفرهی عمیق بیصدا و صوت و کور باقی ماند. خدای عزیزم نکند تو هم منتظری که مبادا با یک صدا این سکوتِ شکننده ترک بردارد؟ کمی پایین بیا خدای عزیزم. کمی پایین بیا دامنت را به دستم برسان. خدای عزیزم امشب این حفرهی عمیقِ درونم خود را به نمایش گذاشت، صامتتر و ساکنتر از هرروز. خدای عزیزم اگر قرار نیست این حفره زود پر شود، اشکالی ندارد. فقط نگذار این سکوت، خانهی دائمیِ من شود. بگذار گاهی خیلی آهسته، صدایی بیرمق به گوش برسد. حتی اگر صدای نفسِ خودم باشد، وقتی که از زمین به هوا میپرم و جرات میکنم چشمهایم را بالا بیاورم و در چشمانش نگاه کنم، بیترس و بیمهابا.
خدای عزیزم. امیدوارم کمی پایین بیایی که من با قدبلندی دستم به دامنت برسد. و اینبار مرا همینطور و همینسن که هستم بشنو. ممنونم.
۱ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۳۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزی تو را خواهم کُشت!
مطلبی دیگر از این انتشارات
من نیازم؛ رسیدنِ این نامه به تو بود
مطلبی دیگر از این انتشارات
بعد رفتنت...