به شعر علاقه دارم، فعلا همین
خنزر پنزر
این بار که سردت شد، مرا روی شانههایت بیانداز
اصلا مرا پا کن و بندهایم را محکم ببند
نمیدانم
امروز که از خواب پا شدی
مرا باز کن و روی شانههایت بریز
مرا لابلای انگشتهای بچرخان
در من خودت را ببین و احساس زیبایی کن و شانههایت را بالا بیانداز
این بار که زیر باران رفتی، چترت را به چوب لباسی بسپار
بگذار روی گونههایت بچکم
بگذار موهایت را نقاشی ونگوگ پیشانیت کنم
این بار به جای دکمههایت مرا ببند
مرا گوشهای فنجان چاییت بگذار
مرا از توی دکور دربیاور و گردگیریم کن
پنجرهی شبنم نشستهات را باز کن و مرا به ریههایت بکش
نمیدانم
این بار که خواستی خودت باشی، من باش ...
لابلای خنزر پنزر روزنامهپیچت مرا هم بگذار
میخواهم به دردت بخورم
او، دور از او
روزی از روزهای دوری

مطلبی دیگر از این انتشارات
زیتون عزیزم، در چه حالی؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای برای تویی که نمیخوانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
آسیاب