درمانی برای دلتنگی سراغ داری؟

گیلبرت عزیزم!

پاییز واقعا زیباست؛ مگر نه؟

حتی اگر تنها سهمت از آن، هوای خنک اول صبح‌ها که از پنجره وارد اتاق می‌شود باشد.

پاییز است و حس دلتنگی‌های دم غروبش. دلتنگی‌هایی که نه توی لیوان چایی حل می‌شود و نه توی فنجان قهوه.

ساعت‌ها می‌نشینم پای کتاب‌ها و می‌خوانم و می‌نویسم و حل می‌کنم و خط می‌زنم. تمامش به خاطر همان حس شادی لذت بخش کوتاهی که بعد از پیدا کردن جواب زیر پوستم می‌دود.

اگر حالم خوب باشد؛ پشت میز می‌نشینم، عود روشن می‌کنم و صدای موسیقی بی‌کلام توی اتاق می‌پیچد.

روزهایی هم که حالم ابری است؛ روی تخت لم می‌دهم و زیست یا شیمی می‌خوانم. این جور روزها دست و دلم به حل کردن سوالات سخت و پیچیده‌ی فیزیک و ریاضی نمی‌رود.

شب‌ها تا دیروقت خوابم نمی‌برد و وقتی بالاخره پلک‌هایم سنگین می‌شوند، خواب‌هایم پریشانند. در خواب اشک می‌ریزم و گریه می‌کنم. بیدار که می‌شوم، از قبل هم دلتنگ‌ترم.

راستی!

درمانی برای دلتنگی سراغ داری؟

۱۴۰۴/۷/۱۰