یک عاشق!
دشت قاصدکها
غم زده در سکوت مرگ وار این اتاق نشسته ام.
نمیخواهی مرا...
در این سکوت سخن میگویم با روح تو و جسم خود.
گوش هایم میشنوند صدای حزن آلودم را
دستانم در آغوش میکشند شانه هایم را
و چه دور است دستهای تو
میخواهی بروی
از راهی که امدی برگردی و مرا در این برهوت رها کنی.
سخنانت بوی رفتن میدهد.
تو که قصد رفتن داشتی چرا مرا به آتش تنت دچار کردی؟
به من رویای زنده ماندن دادی.
رویای دویدن در دشتی پر از قاصدک،
رویای کنار زدن پرده ها و دراز کشیدن روی چمن ها،
رویای راه رفتن روی قالیچه ای با نقشِ درختِ زندگی!
زیبا بودند،
بوی یاس و نرگس میدادند
اما در یک آن این دنیای خیالی تاریک شد
رویاها کابوس و خیال ها وهم شدند
چشمانم به دنبال دریایی از عسل بود اما با سیاهی رو به رو شد.
موجودی بی روح و چهار دست و پا مرا با دستان خود میکشید روی خار و خاشاک این جاده،
میخواست مرا به نقطه شروع ببرد
ترس تمام جانم را برداشته بود.
میلرزیدم.
به جایی میبردم که ماه ها پیش با دستان خالی و ذهنی مملو از حبابهای سیاه و سفید نگرانی،
ایستاده بودم.
تو تمام آن حباب ها را یکی یکی شکافته بودی.
پس چرا اکنون، اینگونه اطرافم را حباب های ریز و درشت پر کرده؟
چراهای درون ذهنم تبدیل به عنکبوتهای کوچکی شده اند که روی تنم راه میروند و پوستم را میگزند.
چرا دستانم را رها کردی؟
چرا میترسی؟
چرا سکوت کرده ای؟
من چه؟ از سکوت میترسم یا
از انزوا؟شاید هم از دردی که مرا مأیوس کرده و از معشوقی که مرا میان دوست داشتن هایش رها کرده.

مطلبی دیگر از این انتشارات
#نامه_پنجاهُششم✉️:
مطلبی دیگر از این انتشارات
شبیه آخرین نامه _نامه(۸)
مطلبی دیگر از این انتشارات
من از تو رسیدم به باور تو