دلداریِ کوچک

سلام خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم. دیشب با خودم فکر کردم شاید تو چیزی میدانی که مرا میفرستی در اشپزخانه و تخم‌مرغ و ارد و وانیل و چه و چه و چه به دستانم میدهی. شاید تو میدانی چقدر از این بوی ارد و وانیل روی دستانم خوشم میاید. دیشب فکر کردم شاید بی‌انصافی‌ است اگر بگویم تو میدانی من قرار است چنین و چنان ناراحت و غمگین بشوم و نگویم تو میدانی چنین و چنان خوشحال میشوم. امروز خودم را جمع کردم یک گوشه، انگار که اگر کمتر جا بگیرم غم هم کمتر پیدایم می‌کند. فکر کردم شاید اگر اینبار زیرِ چادر گل‌ریز گریه کنم و خوابم نبَرد دلت به حالم خواهد سوخت. سوخت؟ ایکاش دلت به حالِ دلم بسوزد. خدای عزیز و مهربانم. من خوب میدانم که تو صلاحِ من را بهتر از من میدانی، اما بیا و این یکبار را با من راه بیا، میخواهد بخاطر دلسوزی باشد یا هرچه که میخواهی. اما بیا. نه انقدر بزرگ که سرنوشتم را عوض کنی و نه انقدر دور که فقط تماشا کنی. بیا به اندازه‌ی یک دلداریِ کوچک، به اندازه‌ی یک خوابِِ آرام، به اندازه‌ی یک راهِ بی اضطراب. به اندازه‌ی اینکه امشب اشک‌هایم اگر امدند، سنگین نیایند. اینبار با من راه بیا، نگذار اشکهایم ابِ پشت سرت باشند و بروی. خدای عزیزم. ایکاش دلت به حالم بسوزد، اگر نسوزد هم باز تو را صدا می‌زنم. من همیشه تو را صدا میزنم. نه از سرِ اصرار، از سرِ عادتِ دوست داشتنِ کسی که حتی وقتی ساکت است فکر می‌کنم دارد می‌شنود. فکر میکنم باید بشنود.

خدای عزیزم. امیدوارم دلت به حالم بسوزد، طوری که با من راه بیایی. و اینبار مرا همینطور و همین‌سن که هستم بشنو. ممنونم.

۲ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۳۱