به وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش میزدند!
دلم برات تنگ شده.
همین دو روز پیش بود که با دریا عرفان رو مسخره میکردیم و میگفتیم : تهش یه سرماخوردگیه دیگه شمشیر خوردی مگه. و خب طبق معمول سرعت کارما که چه عرض کنم، دست ابوالفضل اونقدری قوی بود که الان هم من سرماخوردم هم دریا.
اگه الان اینو بهت میگفتم، میگفتی: ایدادِ بیداد تو هم مثل ماشینِ بنده هر روز یه جات یه چیشه!===))))
یه هفتهست که حتی حرف نزدیم. دلم برات تنگ شده. دریا هر روز مورد عنایت قرارم میده و میگه که باید بهت زنگ بزنم. اما من نمیتونم. چون نمیخوام خودمو در موقعیتی بذارم که بفهمی چقدر برام مهمی و قدرت اذیت کردن منو داری. چون اونقدری بد هستی که اگه بفهمی، اذیتم کنی. تو خیلی بدی شیخ، خیلی.
این روزها حس میکنم اصلا نمیشناسمت. هی با خودم میگم: یعنی انقدر بیاهمیتم؟ انقدر راحته واسش؟ یعنی همش دروغ بود؟ بازم دروغ؟
پناه اوردم به بخش ترکیِ اکسپلورم. اینجا میتونم با خیال راحت همون ورژن: دلباخته، احمق و کرینجی باشم که مدنظرمه.

چهارشنبه که اون واکنش عجیب غریبو نشون دادم، تازه برای اولین بار بود که واقعا فهمیدم دوستت دارم. نه تنها خودم بلکه ساره و آتوسا هم فهمیدن. ساره هنوزم مسخرم میکنه بابتش. و آتوسا ازت خوشش نمیاد و من به طرز عجیبی به حسِ مادرانهش اعتماد دارم.
من همیشه اون آدم بدهی داستانا بودم. همیشه اونی بودم که آدما رو ول کرده. فراری بودم. فراری از تعهد، از صمیمیت. هنوزم هستم.
اما نمیدونم، الان که ماهها برمیگردم به عقب، میبینم که تو همیشه واسم مهم بودی. از اولین روزی که باهات آشنا شدم تا الان.
یادمه اونروزی که تصمیم داشتم برگردم پیشت، با یه آدم رندوم راجع بهت حرف زدم و بهش گفتم اگه برنگردم حسرتش میمونه به دلم و اون گفت اگه درد گذاشت رو دلت چی؟ و من گفتم: نمیدونم همچین چیزی ازش بر میاد یا نه.
حالا خودت بگو، بر میاد یا نه؟
آتوسا چند روز پیش راجع به برخوردم با اشکان بهم گفت: طوری رفتار نکن که جهان فکر کنه تو لایق عشق نیستی. الان فکر میکنی قراره تا همیشه افرادی باشن که دوستت داشته باشن، اما اینجوری جهانم آدمایی رو سر راهت قرار میده که دوستت ندارن.
من هنوزم بابت اشکان احساس گناه میکنم اما نتونستم دیگه، چیکار کنم؟ به جاش ذهن و قلب و منطق و احساسم همه با هم گیر دادن به تو!
هر چند که آتوسا هم چند روز بعدش به این نتیجه رسید که بعضی وقتام حق با منه( الکی!) و گفت: فهمیدم! تو دلت میخواد آروم آدما رو دوست داشته باشی! و واقعی.
خب آره. من هیچ وقت نمیتونستم با دوست داشتنهای یهویی کنار بیام. وابستگیهای نمایشی، آدمایی که یهو میومدن تو زندگیت و ادعا میکردن که تو مرکز زندگیشونی. همیشه واکنشم نسبت بهشون این بود که چرا باید دوست داشته باشیم همو؟ تو حتی تلاشی نمیکنی برای اینکه ببینی فردی که داری به نوعی لاو بامبش میکنی در حقیقت اصلا کیه!
همیشه توی روابطم احساسات مختلفی رو تجربه کردم. گاهی قدردانی، گاهی هیجان، گاهی وقتا حتی خوشحالی/ناراحتی بابت اینکه تونسته بودم ساید برنده/بازنده یه بازیِ روانی باشم. و خلاصه اینجور حسهای دوپامینزا.
اما تو اینطوری نبودی. با تو همه چیز فرق داشت. تو آروم اومدی.
و من با تو برای اولین بار چیزهایی رو حس کردم که همیشه مسخرهشون میکردم:
نگرانی واقعی، حسادت واقعی، حرص خوردنای واقعی، قهرای الکیِ واقعی،نیاز به توجههای واقعی، ذوق کردنهای واقعی، ابراز علاقههای غیر مستقیم و چرت اما واقعی. دلخوریهای واقعی، دوریهای واقعی، دلتنگیهای واقعی.
اینها رو من قبلا تجربه نمیکردم.
من اون آدم خونسرد داستان بودم.
ولی کنار تو؟
نه.
و میترسم.
از اینکه بفهمی.
از اینکه یه روز از همین نقطهضعفم استفاده کنی.
از اینکه حق با جهان باشه و تو همون آدمی باشی که قراره دوستم نداشته باشه.
به قول دریا این ترسها از همون ترس از تحقیر شدنمون میاد. حتی میتونم بگم که بخشی از همین ناتوانیِ من در دوست داشتن انسانها از همین ترس نشات میگیره. مثل این میمونه که خودت رو از خوندن قصههای مختلف محروم کنی صرفا چون از پایانشون میترسی.
تو هم همیشه میترسیدی که یه روز حقیقتت رو بفهمم و مثل خانوادت رهات کنم.
میگفتی دلت نمیاد من رو هم از دست بدی.
میگفتی اگه بفهمم واقعاً کی هستی، میرم.
راستشو بگم؟
من همه چی رو میدونم. یا حداقل میدونم که چی رو قراره بفهمم.
اما هیچوقت دنبال کندنِ نقابت نبودم.
همیشه خودم رو میزنم به اون راه، هر اشتباهی ازت رو نادیده میگیرم،
نه چون نمیخواستم،
چون میترسیدم از اینکه مجبور شم تصمیم بگیرم. نمیخواستم باز از دستت بدم.
خیلی احمق شدم مگه نه؟
و تو از منم احمقتری، چون داری کاری میکنی که بدون هیچ کدوم اینا از دست هم بریم.

و خب در نهایت حقیقت اینه عزیزِ غیرقابل اعتمادِ من!
تو احتمالا آدمِ من نیستی. تو فقط آدمی هستی که باعث شدی بفهمم منم میتونم کسی رو دوست داشته باشم. نه کسی که عشق رو قراره باهاش تجربه کنم. البته نمیدونم همچین چیزی اصلا قراره روزی اتفاق بیوفته یا نه. دیگه هم مثل قدیم تصمیم ندارم مسخره یا انکارش کنم.
خلاصه که شیخ! انتخابم اینه که ازت دور بمونم و قدم از قدم برندارم. برای اینکه اگر قرار باشه چیزی فرو بریزه، من تنهایی زیر آوارش گیر نکنم. چون میدونم که تنها میمونم.
اما نمیدونم ادامه این قصه دقیقا چی میشه. نمیدونم ترس تو درست از آب در میاد یا شکهای من.
من هنوزم نمیتونم تصور کنم که از زندگیم کاملا بری. اما فکر کنم داری میری. و غمگینم. عادت میکنم. اما حتی بعد از اینکه عادت کردم هم وقتی یادم بیوفتی بازم غمگین میشم.
کاش.. کاش هیچ وقت باهات آشنا نمیشدم.
داشتم زندگیمو میکردم. اومدی الکی خرابش کردی.
و کاش حالا که خرابش کردی، میموندی و خودت درستش میکردی!
البته که نمیدونم این به نفعمونه یا نه!
دلم نمیخواد پایان بندی خاصی واسه این نامه داشته باشم. از کلمه پایان بدم میاد اصلا.
هنوزم با وجود تمام تناقضات، ادامه داره همه چی..

پ.ن : اگه کسی حوصله کرد و این متن طولانی رو خوند، دوست دارم بدونم کسی هم اینجا هست که عشق واقعی رو تجربه کرده باشه؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
نمیدونم چجوری باید گورتو بکنم
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه شماره2
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به تو مادر فروردین _نامه (۲)