دور مثلِ کودکی‌ام

سلام. اگر امیردیوونه بودم باید با بغض میگفتم "داداشِ طفلیِ منیره میگه برید". اما حالا نه من امیردیوونه‌ام و نه شما خانمِ شیرین! اصلا گمان نمیکنم من هیچوقت بگویم که بروید. اما نگفته هم شما رفته‌اید، شما رفته‌اید و به حرف من هم برنمیگردید. اصلا مگر به حرف من رفته‌اید که به حرفِ من برگردید؟. گمانم حتی اگر امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید بودم خوشبخت‌تر بودم! اگر من امیردیوونه بودم ان‌وقت شما خانمِ شیرین میشدید؟! ان‌طور حداقل از اتاقکِ اهنی شما را میدیدم. اما حالا که من خودم هستم و شما هم خودتان. من دور هستم و شما دورتر. دورتر از تمام سیاره‌ها و کهکشان‌ها. اگر از من بپرسند دورترین نقطه‌ی جهان کجاست انجا که شما هستید را نشان‌ خواهم داد. ببخشید شما کجا هستید؟ شما دوری. تو دوری. همان‌قدر که کلاغِ روی پلاکِ کوچه دور است! تو دوری. به‌سانِ هر ان‌چیزی که به چشم نزدیک است و به دست دور. تو دوری به‌سانِ پرنده‌ای که در یک وجبی‌ام قرار دارد و با قدم برداشتنِ من میگریزد. تو نزدیکی و در عین حال دوری! تو دوری به‌سانِ توتِ کوچکی روی بالاترین شاخه از درختِ حیاط. تو دوری به‌سانِ اهوی در جنگل که با صدای تیرِ تفنگ میگریزد. تو نزدیکی و در عین حال دوری! تو دوری به‌سانِ کودکی‌ام. کودکی‌ام از اینجا دیده میشود و من هرگز به ان نمیرسم. من هرگز به کودکی‌ام نمیرسم. من به کودکی‌ام نزدیکم و کودکی‌ام از من دور است. صیاد به اهوی رها در جنگل نزدیک است و اهو از صیاد دور است. من به توتِ سفیدِ بالای درخت نزدیکم و توت از من دور است. من به پرنده‌ی پشتِ پنجره نزدیکم و پرنده از من دور است. به‌سانِ تو.

امروز روزِ شصت و پنجم جنگ است.
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۶۰