..Hêvî dûr , xeyal kûrin
رنگهای بیرنگی
خالی از هر حسی،هر اعتقادی، باوری!
بعد از تو حتی در حسرتِ کوچکترین ذوقهای زندگی جا ماندم ..
بی هیچ رنگی،تقلایی،فریادی!
یک خاکستریِ معلق میان لحظههای حال و گذشته؛ چرا که تمام رنگهای دنیا را دیگران دزدیدهاند .. و دیر کردهام مثل همیشه
خاکستری ماندهام عزیز! نسبت به همهی سیاهیها خسته ، ناامید از تمام سفیدیها .. از همه چیز و همه کس گریخته ، فراموشم شده لمسِ آبی را .. بویِ سبز را ، گرمایِ زرد را .. با اینهمه اما هنوز نتوانستم دل بکَنم از چهارخانهی قرمز مشکی جا ماندهات :)
زمان را فراموش کردم ، گذر لحظهها را
ثانیهها را لا به لای خداحافظیِ دستانت گم کردم ،
خدای خویش را ذره ذره در فرسنگهای جدایی جا گذاشتم .. توکلم را به عطر تنت سپردم و ایمانم را در بوسههایت شکستم.. و چه بیاعتقاد ماندهام در گذر روزگار بیتو بودن! چه بیتکیهگاه ماندهام ، چه یتیم!
بعد از تو از من فقط مشتی حقیقت ماند عزیز! دیگر نیستی بیایی و مانند رویایی شبانه مرا در سراب آرزوها خوابم کنی! .. گذشت شبهای ذوق و شوقم
و چه تلخ ماندم، تلخ مینویسد قلمم ، تلخ میبینند چشمهایم
سرد شدم عزیز! به سردی و تلخی حقیقت ، به بیرحمی سرنوشتمان!
گاهی اما هنوز آن نیمهی عاشق جاماندهام در غروبهای ارغوانیِ آبانم هوسِ بودنت را نفس میکشد ؛ که کاش میشد بیایی! بیایی و از دستهایم بگیری و تلخیشان را بشوری .. سردیشان را گرم کنی .. چشمهایم را رنگ تازهای بزنی! تا بلکه بشود حقیقت را فراموش کنم و باز مرا در توهم خوشبختی غرقم کنی ..
که کاش میشد بیایی ، که میشد باز هم تکتک تار موهایم را نوازش کنی که شاید دوباره بتوانند رنگ سیاه لحظههایم را بدزدند و بر تن کنند!
که رگهایم را نوازش کنی و خون را بر سر شوق بیاوری و به جاری شدن وادارم کنی .. بر حوصلهام دست میکشیدی! ، بر سکوتم زمزمه میکردی ترانهی آشنای دوست را و بر سر صحبت میآوردی باز این ساکتِ افسرده را :)
اما چه کنم که تقدیر ، درست مانند حقیقت تلخ و خاکستریمان .. ناگزیر است ؛ حقیقت تنهاییمان :)
و بدان که از تو برای من هیچ نماند جز داغ چشمانت بر چشمانم ، جز یک جای پا در خاطرات
جز دلتنگیای مبهم .. جز مغلوبی بر حقیقت!
و از من برای تو هیچ نمیماند جز ؛ چندی ترانه از یک دیوانه که بوی بیکسی گرفتهاند ..
جز کمی سرما ، چند کاغذ عشق نافرجام و بسیار تنهایی!
تنهایی در کنار خاطراتت و خیالت..

..



پ.ن: بهانهٔ قشنگیست برای نوشتن .. منتظر خوندن نوشتههای فوقالعادهتون هستم:)
۱۹ مهر ۱۴۰۴
#سه_فصل_عشق
مطلبی دیگر از این انتشارات
این همه سکوت بکجا بَرَم
مطلبی دیگر از این انتشارات
لمسِ سرما
مطلبی دیگر از این انتشارات
این زیبایی معاشقه نور و تاریکی است