روایت دو خال

آسمان، شره می‌کرد.

تو، لبه‌ی پنجره نشسته بودی.

قلبم ترکید، چشمانم سوخت، گلویم گرفت.

زبانم جنبید:

«تو چگونه به اینجا آمدی؟»

گفتی:

«من؟ من‌ که همیشه همین‌جا بودم.»

گفتم:

«نه، امروز که گلدان‌ها را آب می‌دادم، نبودی.»

گفتی:

«بودم؛

در خیالی که از سرت می‌گذشت، بودم.

در هوایی که ریه‌هایت را شست،

در رسوبِ تهِ دلت.»

گفتم:

«مگر دل هم رسوب می‌کند؟»

گفتی:

«پس چگونه دل‌تنگ می‌شوی؟»

گفتم:

«نمی‌شوم.»

خندیدی...


آسمان، شره می‌کرد.

رعد و برق—

آینه ترک خورد.

لای شکاف‌هایش نشسته بودی.

خراش روی پلک‌هایم افتاد.

زبانم جنبید:

«تو چطور به اینجا آمدی؟»

گفتی:

«من همیشه با توام؛

زیر چترِ موهایت، حین باران،

شاید هم در حوضِ کنجِ ترقوه‌ات،

در اولین قطره‌ی اشکی که بی‌هوا می‌ریزی،

یا وقتی شب از نیمه بگذرد،

در داستانِ خیالی‌ات.»

گفتم:

«من پیش از نیمه‌شب می‌خوابم.»

گفتی:

«خواب، یا رؤیاگردی؟»

نگاهت کردم،

ولی نمی‌دیدمت.


آسمان، شره می‌کرد.

طوفان—

بغضم رهید.

بغضم به هیزم‌های خشک زبانه کشید.

در تکه‌های شکسته‌ی آینه،

دیدم که روی گونه‌هایم نشسته‌ای.

گفتم:

«برو.»

گفتی:

«کجا بروم؟

من همیشه اینجا بوده‌ام؛

همراهِ بوی قهوه در مشامت،

سوزشِ غریبِ تک‌خالِ چانه‌ات،

در خیابان‌های نامتناهیِ پر از درخت،

تاروپودی از رختِ آبی.

من با توام،

وقتی که نمِ خاک سر بگیرد،

در کلماتِ بی‌سر و تهِ روی دفترِ شطرنجی‌ات.

شعله می‌زنم به قلبت،

سکنا می‌گزینم در حلزونِ گوشت،

جوهرِ زردِ رگ‌هایت.»

گفتم:

«برو.»


آسمان، شره می‌کرد.

باد و پرده.

لبِ پنجره،

نه آدمی بود،

نه تویی،

نه گلدانی.

نگاهِ گنگِ وَهم‌آلودِ آینه

روی گونه هایم بود.

ردِ بوسه‌ای آنجا می‌سوخت،

و شاید تا صبح،

دو خال تازه!


-نگین، اول خرداد ۱۴۰۵، رشت

دو خالِ تازه.