من از حساب کاربری اصلی خودم خارج شدم و به دلیل عدم دریافت پیامک حاوی کد ورود، فعلا به حساب خودم دسترسی ندارم! اما از اینجا خواهم نوشت! https://virgool.io/@Azadeh84
روز هشتاد و دوم آشنایی یا...
.
دلبندم، باید این روزها خوشحال میبودم! قرار بود بعد روزهای طولانی به زودی زود ببینمت و چه چیز ازین خوشحالکنندهتر خواهد بود برای من؟
پنج روز است که هیچ نامهای برایت ننوشتم! و هیچ نامهای از تو دریافت نکردهام! روزی که برای اولین بار سر صحبت را با من باز میکردی، و من شیطنت در حرفهایت را متوجه میشدم، هرگز فکر نمیکردم درین چند ماه اتفاقات تلخ بسیاری را پشت سر بگذاریم! فکر نمیکردم یک شب بخاطر بیخبر ماندن از تو، ساعتها در خانه اینطرف و آنطرف بروم و آرزوی نیستی کنم! فکر نمیکردم...

با اینکه میدانم پیامک ارسال نمیشود اما هر روز بارها برایت مینویسم. صدایت میکنم! صبر میکنم تا نوشتهی قرمز زنگ زیر پیام را ببینم! تا مطمئن شوم نمیشود!
اتفاق خاصی نمیافتد! عصبانی ام! سعی میکنم وقتی تلفنی صحبت میکنیم صدایم را صاف کنم! سعی میکنم شوخی کنم، بخندم! و البته قبول دارم که بعد شنیدن صدایت تا ساعتها آرامتر میشوم...

مینویسم! "فراقنامه" را صفحه به صفحه پیش میبرم! مسکن میخورم! بحث میکنم! داد میزنم و گلویم درد میکند و میسوزد...
آن تصویری که از چشمهایمان ساختم را نگاه میکنم! خیلی قشنگ شدند! خیلی قشنگ بودند! دلم برای هزار و یک شب، برای شعر خواندنهایمان، برای نامههایمان، برای خندیدن و خندیدن و خندیدنهایمان تنگ شده! برای تماشای بسته شدن چشمهایت...

میخواهم بوکمارکهای بیشتری بسازم! این سهتا شروعش بود! ولی این روزها فقط همین سهتا، شده آرزویم! اینکه عاشق و امیدوار و آزاد باشم! عاشق و امیدوار هستم اما آزاد...
.

این عکس را روزهای اول ساختم! حالا واقعا سایهای بر روی شادیمان افتاده! لبخند به لب داریم و غرور سنگین در سر و ارادهی آهنین در دست... اما بر صفحهی روزگارمان سایهای سنگین نشسته است! درست مثل همین تصویر...
آزادیمان کو؟ امیدمان را میتوانم ببینم! عشق را میتوانم احساس کنم! آزادی چه؟ چه بر سر آزادی ما آمده؟
.

هر روز، جلوی تلویزیون مینشینم، اخبار میبینم، صفحهی چتهایمان را بالا پایین میکنم، نامههایت را میخوانم و به ایران فکر میکنم!
به آزادی فکر میکنم! به تنها کلمهای که در جست و جوی معنایش زمین و زمان را به هم دوختهام! به واژهای که نام همین اکانت را ازآن وام گرفتهام... به چیزی که همیشه به خودم نسبت دادهام و میدهم...
میدانی، آزادی معنای همهچیز را دگرگون میکند! بدون آزادی، حتی زیباترین و بهترین چیزها، حقیقت خود را از دست میدهند!
.

دیشب بعد از اینکه تلفن را قطع کردم، پشیمان شدم! کاش بیشتر صحبت میکردیم! فکر میکنم هر دو حرفهای زیادی داشتیم و انگار این روزها، نصفه و نیمه ماندهایم! به این فکر میکردم که کاش میشد برایت نامه بنویسم! و گفتم چرا که نه. مینویسم و نگه میدارم! اما باز هم یادم آمد ویرگول هست و حتی میتوانم نامه را منتشر کنم!
دلم برایت تنگ شده! با اینکه همین چند دقیقه پیش صدایت را شنیدم! نمیدانم! هیچ نمیدانم...
به پایان، بسیار فکر میکنم! ظلم ماندنی نیست جانم! هیچ ظلمی پابرجا نمانده که این، دومی باشد! بقول گفتنی:
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن شب با صدای تو خوابیدم! تا دوازده شب منتظر شدم تا اگر احیانا تلفنها وصل شد بگیرمت اما نشد! شعر شهریار که میگوید "از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران" را گوش دادم! با صدای تو! چیزی از شعر نشنیدم اماصدای تو را خوب شنیدم! حتی صبح زود که بیدار شدم، دیدم گوشیهای ایرپاد هر کدام برای خودشان شعر میخوانند...
دلم نمیآید این نامه را تمام کنم اما خیلی چیزها را نمیتوانم اینجا و اکنون بگویم! فقط بدان که دوستت دارم!
به امید دیدار... به امید روزهای خوب...
دوستدارت فاطمه؛
۱۴۰۴/۱۰/۲۲
پ.ن: نمیدونم چرا بعضی عکسا چرخیدن!!!
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و چهارده ( شب آرزو )
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای تو! ¹
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامههایی در دوری_ قسمت دوم