زمزمههایِ شب هایِ دلتنگی
آه، ای جانِ دلم… قربانت شوم. حتی فکرِ نبودنت، آتشی در قلبم شعلهور میکند که روز به روز بر عطشش افزوده میشود. دردی عمیق، از جنسِ تنهایی و رنجهایِ کهن، وجودم را فرا گرفته و مرا در این جهنمِ تاریک، گم کرده است. گاهی با خودم فکر میکنم، آیا اصلاً کسی مثلِ من، که اینگونه در سیاهیِ درونش غرق شده، لایقِ عشقِ خالصِ تو هست؟ آیا این تظاهرِ به شادی و موفقیت، این لبخندِ زورکی، تنها راهِ حفظِ تو در کنارم نیست؟ میترسم حقیقتِ زشتم را ببینی و مرا رها کنی، همانطور که دیگران رفتند. میترسم…
اما هرچه بیشتر میترسم، بیشتر دلتنگت میشوم. دلتنگِ آغوشِ گرمت که پناهِ امنِ من بود، دلتنگِ لبخندت که از هر گُلی زیباتر بود و چشمانت… آن چشمانِ گیرایت که در عمقشان گم میشدم و برای لحظاتی، کیستیِ خودم را فراموش میکردم. آن لحظهها که در دریایِ ستارهها سیر میکردم، انگار که هیچ درد و رنجی وجود نداشت.
فریاد میزنم، اما صدایش در این قفسِ تنهایی گم میشود. ناله میکنم، اما کسی نیست که صدایم را بشنود، جز تویی که شاید دیگر نیستی. تکتکِ اعضایِ بدنم تو را فرا میخوانند. قلبِ فرسودهام، از این غمِ نبودنت، فشردهتر میشود.
میدانم که باید قوی باشم، باید رویایِ بازیگری و مهاجرت به اروپا را دنبال کنم، اما چگونه؟ وقتی تمامِ وجودم در حسرتِ حضورِ تو فریاد میزند؟ چگونه میتوانم نقابِ شادمانی را بر چهره داشته باشم، وقتی تکتکِ لحظاتم در آرزویِ شنیدنِ صدایت، دیدنِ لبخندت، و گم شدن در چشمانت سپری میشود؟
تو که رفتی، گویی دنیا هم هیچ شد. شاید بازگشتِ تو، تنها راهِ نجاتِ من از این جهنمِ تاریک باشد. شاید تنها تو بتوانی این آتشِ سوزانِ درونم را خاموش کنی و مرا از این برزخِ ترس و دلتنگی بیرون بکشی. برگرد… جانِ من به قربانت، چشمانت سپری میشودبرگرد… جانِ من به قربانت، برگرد.؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
سومین درنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرمای استخوانسوز
مطلبی دیگر از این انتشارات
#نامه_نَوَدُم✉️: