Like a book, you better start from the Beginning
سکوت
برف و زمستان را دوست دارم و روزهای برفی را بیشتر... آن روزهایی که برفش به شب میرسد، همان هایی که آسمانش تاریک نمیشود، نور و سایه قاطی میشود و سکوت... چقدر آرامش بخش است و چقدر شیرین تر بود اگر صدایت سکوت را میشکست و حضورت سرما را فراری میداد، جای خالیت اما... سد دلم را میشکند و اشک به جان آتش عشقت میافتد و دیگر آرامشی نیست... آتش میسوزد و اشک آتش را و من بیچاره که راه فراری ندارم میشوم قربانی بازی روزگار و تنهای تنها میمانم... البته خدایی دارم که توانش تمامی ندارد و قولش قول است و او خدا است و تو... آنقدر میارزی که روزهای باقیمانده از عمرم را به پایت بریزم و هنوز کافی نیست و راضی نمیشوم... هر چقدر که تماشایت کنم و یا صدایت را بشنوم حتی فکرت کافیست تا لبخند بر لبم نِشیند... لحظهای چند و دیگر لبخندی نیست و میشود نامش را حسرت گذاشت و گریست... تا دیگر اشکی نباشد و دیگر نشود گریه کرد و آنوقت آتش میماند و دلی که آنقدر میسوزد تا سنگ شود... نمیشود که دلی ادعای عاشقی کند و فراموش کند مگر آنکه دروغ گفته باشد... عاشق بدون عشق معنایی ندارد و بی معنا زندگی نتوان کرد.

مطلبی دیگر از این انتشارات
مینویسم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای گلی صورتی، غنچهای که هنوز زندهست...
مطلبی دیگر از این انتشارات
من بر علیه من نامه دوم