قصه‌ی بی‌پایان

سلام. امروز وقتی داشتم دفترم را برای پیدا کردنِ تاریخِ دقیقِ فلان روز زیر و رو میکردم، به صفحاتی که از شما نوشته بودم رسیدم. قلبم جوری داغ شد که دلم میخواست از سینه بیرون بیارمش که فقط کمی خُنک شود! همیشه اولش همینطور است... درست است. شما نمیدانی از چه میگویم، همیشه اغاز این داستان که بنشینم و سطل‌ سطل برای شما اشک بریزم با همین دمای بالای قلبم شروع میشود، بعد کم‌کم به تو فکر میکنم، بعدتر چشمانم برق میزد، بعدترتر همان برق چشمانم اشک میشوند و میغلتند روی گونه‌هایم. من از این داستان خوشم نمیاید. ولی اگر بخواهم صادق باشم، بدم هم نمیاید و گله‌ای هم ندارم. قبل‌ترها، قبل از اینکه این قصه به اشک ریختن بیانجامد، از این داستان خیلی خیلی خوشم میامد. این روزها که این قصه با باز شدن فلکه‌ی چشمانم به پایان میرسد [به پایان میرسد؟] فکر میکنم خیلی زیاد شبیه به امیردیوونه‌ی "وضعیت‌سفید" شده‌ام. فکر میکنم عید بود که مونولوگهای جمع‌اوری شده از امیر را گوش میدادم و اشک میریختم، اما اشک ان روزها هیچ شباهتی به اشک این روزها نداشت، راستش را بخواهید اصلا نمیدانم ان روزها چرا اشک میریختم، مگر خوشی زده بود زیر دلم؟ شاید خوشی زده بود زیر دلم. شاید. همیشه خوشی میزند زیر دلم. اصلا شما از کجا بدانی؟ شما هیچ‌چیز را نمیدانی، همه‌چیز را میدانی و در عین حال هیچ‌چیز را نمیدانی. هیچکس هیچ‌چیز را نمیداند. ایکاش شعر بودم. میخواندی‌ام. میفهمیدی‌ام. میدانستی‌ام. شاید برایت شعرِ روی دیوار اتاقم میشدم، شعر موردعلاقه‌ام، میخواندی‌ام و میرسیدی به پایان، پایانی همچو اغاز، میخواندی: "و بد کشانده به خاکم نجیب‌ خنده‌ی تو". اگر جایمان با هم عوض میشد میرسیدی، میرسیدی و میخواندی. اما حالا که هرکس سر جای خود مانده. تو بی‌خبرترینِ این جهان و من همانی که بد کشانده به خاکم نجیب خنده‌ی تو. چقدر خوب که نمیخوانی! چقدر خوب که نه میبینی نه میخوانی و نه میرسی به مصرع پایان. مصرع پایانی واقعا مصرع پایانی‌ست؟ تمام میشود؟ هیچ‌چیز تمام نمیشود. اگر جای من بودی هیچ چیز تمام نمیشد.

۱ بهمن ۱۴۰۴

- ۱۶۲