«آخرین پیمانهی شبگیر این خمخانهام/ تا کدامین مست دُردآشام بگسارد مرا»
مالیخولیا

از آخرین باری که برایت نامه نوشتم، مدت زیادی گذشته. میدانم بیش از اینها مرا میشناسی که این تاخیر طولانی را به حساب بیتوجهی و کملطفیام بگذاری. میدانم که میدانی شاید قلمام به یاد تو و اسم تو نچرخیده باشد اما بیاندازه در ذهن و خاطرم، سرشار بودهای. خصوصا در هرلحظهای که حس کردهام پیوندم با مالیخولیا پررنگتر و پررنگتر میشود...
آه، چیست این مالیخولیای من؟ بهسختی میتوانم توصیفاش کنم. شاید این مالیخولیا را بتوان درجا زدن در شروع سوگ دانست. نوعی واکنش پیچیدهتر به از دست دادن. حالتی که آدمی نمیتواند لیبیدوی خود را از موضوع از دست رفته جدا کند. از آنجایی که مالیخولیا نمیگذرد، سوگ هم شروع نمیشود که بگذرد و درنهایت رهایی پدید آید.
مالیخولیا به خودمان گره میخورد چرا که آن فقدان آنقدر عمیق بوده که از دست دادنش را به معنای از دست دادن بخشی از خود میبینیم. مالیخولیا، تکرار بیپایان غم است، ماتمی که پایان ندارد.
خلاصه که مالیخولیا توقف است، درجا زدن است، بازی با دقایق و ساعتهاست و ریشخند زدن به زوال زمان. مالیخولیا آنقدری پایدار میماند تا ماتم را جاودانه کند و اندوهِ فقدان را ریشهدار... انگار حالا که نمیتوانیم ابژهی از کف رفته را داشته باشیم، ناخودآگاهمان میل لیبیدویی به آن را به مالیخولیا میسپارد تا حداقل از غم فقداناش بهرهور شویم.
و من به این میاندیشم که چقدر وابستگی به این ابژهی از دست رفته میبایست زیاد باشد که چنین واکنش ناخودآگاهی پرهزینه و پیچیدهای_مالیخولیا_ پدید آید... انگار آدم چیزی را از دست نداده، بلکه بخشی از خودش را از دست داده. بخشی از خود که مالیخولیا، تلاش تراژدیک و محکوم به شکستیست برای بازگرداندناش.
آه... اما چهقدر احساس میکنم مالیخولیا، هنرمندانه و زیبا و باشکوه است. هرچند که من جز این نمیاندیشم که هنر، جهش امیال ناخودآگاه است، _بازهم پای ساز و کارهای ناخودآگاهی را در اینجا استوار میبینم._ اما انگار مالیخولیا، بس هنرمندانهتر و زیباتر است... نمیدانم، این را هم به حساب مازوخیست بودنام بگذار که چنین زجر بیپایانی را مظهر هنر و زیبایی و عجز میدانم!
بههرروی، این قصهی این روزهای من است. بارها خواستم درموردش بنویسم، درموردش صحبت کنم، تلاش کردم این حجم از بار احساسیِ تجربهنشده اما نابودکنندهای که بهدوش میکشم را تخلیه کنم، اما هیچچیز تاحالا کمککننده نبوده. دلایل معدودی دارد. مثلا اینکه این فقدان پیچیده است، توصیفاش برایم سخت است چون هیچوقت چیزی مشابه این را در زندگیام تجربه نکردهام حتا کسی را هم ندیدهام که در چنین عمقی از فقدانِ چیزی شبیه به فقدان من، غرق شده باشد.
همهی اینها باعث میشوند که نتوانم مستقیماً با آن مواجه بشوم. این دوری، این عدم مواجه، این مالیخولیا؛ سبب شده هرگز نتوانم درست و حسابی سوگواری کنم. و این است که این مالیخولیا تمامشدنی نیست...
با اینحال، گاهاً تلاشهایی ادبی برای وصفاش داشتهام. تلاشهایی که به بهبودم کمک نکردند، فقط آشفتگیام را پیچیدهتر کردند...

آه عزیزم! من در این مالیخولیا مغروقام. راه نجاتی نیست. اما گاهی به خیال مالیخولیاییِ تو وصل میشوم تا شاید نردبامی از رؤیا بسازم برای گریختن از بام این خوابی که انگار بیداری ندارد...
اما تو خیلی دوری عزیزکم! خیلی دوری! آنقدر که شرح اشتیاق و علاقهام به تو، خود یک ماجرای مالیخولیایی دیگر است! حتا ریسمانِ پیوندم به تو، از جنس مالیخولیاست...
اعتراف میکنم کم پیش نیامد آنقدر بیتابانه بخواهمات... آنقدر بیتابانه که قلبم تمنّا کند در آغوشات غرق شود... آنقدر سخت در آغوشات بگیرم که در آغوشت حل شوم. آرزو کنم آنقدر به تو نزدیک باشم که گرمای تنات را حس کنم و سختیِ استخوانهایات مأوایام بشوند. آنقدر به تو نزدیک باشم که دیگر این دوری مالیخولیاییات را حس نکنم.
اینهمه از احساس عجزی که نسبت به تو دارم برایات نوشتم اما هرگز نگفتم ملجأ حقیقیاش اینجاست... اینجایی که اینقدر بیتابانه میخواهمات. اینجایی که "دوریات آزمون تلخ زندهبهگوریست"، حتا برای منی که در مالیخولیا غرقام... آه که چهقدر مأوای آغوشات و پناه گرفتن در ستونهای تنات را خیال کردهام...
چهقدر در خیالام، دستهایم را به دور گردنت آویختهام و از عمق جان دردمندام، بوسیدهامت... آنقدری که لبهایم به لبهایت دوخته شود و زبانم به زبانت...
توی خیالم آنقدری به تو نزدیک شدهام که دیگر هیچ حائلی بین خودم و خودت احساس نکنم، حتا مالیخولیا را!

اما پس از همهی اینها، پس از این تنگ به خود فشردن تو که از آن سیریناپذیرام، میفهمم که تمام این عشقبازی؛ فقط یک مالیخولیای دیگر است. میفهمم که هنوزهم دوری. میفهمم که هنوزهم دستام به تو نمیرسد. میفهمم که هنوزهم عطش بوییدن شانههایت و پناه گرفتن در شکاف ترقوهات، آن میل لیبیدوییست که قبلا برطرف نشده.
انگار کن سالیانِ دراز عاشقات بودهام. سالیانی که از چند و چونشان بیخبرام. سالیانی که فقط ردپای ناخودآگاهیشان باقی مانده، آنهم در مالیخولیایی که پل رابط من و توست. انگار سالیانی دراز عاشقت بودهام اما درنهایت تورا از دست دادهام و تجربهی فقدان کشندهای که از دست دادن تو آفریده، این مالیخولیا را متولد کرده.
انگار زندگیام دارد به عرصهی مالیخولیاهای پی در پی تبدیل میشود. اما چارهاش چیست؟ نمیدانم. شاید چارهاش همین هذیانهای نیمهشبیِ من باشد، با یاد و خیال تو و عشقبازیِ پرسوزِ من با غباری که از تنات توی رویاهایم بهجای مانده.
دوستِ بازهم تبدار و هذیانگوی تو، آیرین.
بامداد جمعه، ۳ اسفند ۱۴۰۳

مطلبی دیگر از این انتشارات
یک سفر، یک نامه
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به دریا
مطلبی دیگر از این انتشارات
دستورالعملِ تماسِ اضطراری برای جعلِ یک واقعیتِ عادی