ماهی‌کوچک.

ما پرواز نخواهیم کرد، همانند پرستویی بدون هیچ‌گونه دلبستگی در این شهر.

ما پرواز نخواهیم کرد و این نفرین ماست.

همچون کبوتری جَلد، تمام ارزَن‌های پیشکش شده در پشت پنجره‌ها را رها می‌کنیم و پی دستی آشنا، آزادی خود را می‌فروشیم.

وقتی که شهر در خواب است، همانند اقیانوسی آرام، جسم‌های بی‌جان و مرده از کف اقیانوس به ساحل می‌آیند.  درست همانطور که صدای تو از خاطرات مبهمی که هیچگاه رخ ندادند، می‌آید.

صدای تو بال‌های مرا می‌بندد و هر روزی که می‌گذرد بیشتر فراموش می‌کنم لذت ارتفاع را.

لذت پریدن و سقوط را.

دستی مرا زنجیر کرده‌است. ترسی مرا اسیر کرده‌است.

در کف اقیانوس ذهنم به دنبال جسمی تیز می‌گردم تا طناب‌هایی را پاره کنم که خودم آن‌ها را بافته‌ام!

شاید هیچ‌گاه پرنده نبوده‌ام!

تمام عمر یک ماهی کوچک بوده‌ای که باله‌های خود را بالی سفید می‌پنداشتی!

تو هیچ‌گاه پریدن و پرواز و سقوط را تجربه نکرده‌ای.

ساعت پنج صبح است. هوا تاریک است و شهر در خواب.

صدای تو را می‌شنوم.

به عمق اقیانوس شنا خواهم‌کرد.

هیچ صدایی نمی‌آید.

در اعماق این اقیانوس خیال تو را با خود دفن می‌کنم.

11:57-1404/11/25- وَندا