کسی ام که پشت کلمات قایم میشه. دوست داره حرف بزنه ولی صداش به اندازه کلمات بلند نیست پس تصمیم گرفته بنویسه. متن ها هیچ پشتوانه علمی ای ندارن صرفا دلنوشته هایی هستن که از قلب جاری میشن.
مرثیهای برای بودنت
به تویی که دیگر نیستی، اما هنوز همهجایی...
نمیدانم این نامه را میخوانی، نمیدانم هنوز اسمت را وقتی روی لبم مینشاند، دلم میلرزد یا نه. شاید هرگز نخوانی. شاید هیچگاه به مقصد نرسد. اما بگذار این واژهها، همچون خاکستر باقیمانده از آتشی که تو در جانم افروختی، جایی در هستی بیمعنای من تهنشین شوند.
یادته؟
گفتی با هم میمیریم؛ همزمان، همنفس، همقبر...
گفتی دوری را تاب نمیآوری، حتی برای لحظهای.
اما چه شد؟
تو رفتی...
نه به مرگ، که به آغوش دیگری.
من ماندم، با جسمی که هر شب با خاطرهات میپوسد. قلبم هنوز برایت میتپد، اما هر تپشش شبیه میخیست که به درون خودم میکوبم. گاهی فکر میکنم عشق ما همچون شعری بود که هرگز سروده نشد، یا شاید سروده شد اما در زبانی که نه من میفهمیدم، نه تو.
چه بازی زیبایی بود، نه؟
عشق را به من آموختی، فقط برای آنکه شکنجهاش دهی.
دستی که تو را نوازش میکرد، حالا خود را خفه میکند تا آرام گیرد.
من هنوز همانم. با همان عهد، همان دلبستگی، همان خلوص.
فقط کمی بیشتر خالیام.
کمی بیشتر شبیه آینهایام که هر بار نگاهش میکنی، شکستهتر است.
گاهی در دل شب، خیال میکنم شاید این درد، عدالت زندگیست.
شاید هرکسی که راست میگوید، باید تنها بمیرد.
شاید هرکسی که دوست دارد، باید از دست بدهد.
میدانی؟
زبانم از شکایت لبریز است، اما لبم لبخند میزند.
قلبم از نفرت پر است، اما هنوز نام تو را به نرمی زمزمه میکند.
چقدر تناقض در من ریختهای... چقدر تو شبیه خدایی شدی که از معبد دل من رفت، بی آنکه به مجسمهاش رحم کند.
و حالا این نامه، آخرین خطیست که میان من و تو باقی مانده.
آخرین نخ پوسیدهای که پیش از فروپاشی کامل، دارم با آن از گذشته آویزان میشوم.
نه برای بازگشت...
برای وداع.
تو رفتی، اما بگذار این واژهها بمانند.
شاید روزی، جایی، در آینهای، چشمانت بخوانندشان...
و بفهمی...
جوری در پیشم غیب شدی که انگار آمدنت توهی بیش نبود.
با بغضی که دیگر مجال فریاد شدن ندارد
— من
مطلبی دیگر از این انتشارات
در حسرت یک قدم...!
مطلبی دیگر از این انتشارات
جانِ من
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک نامه خیلی کوچیک برای شما