من در خیالِ تو؛

خیال تو

لبان مرا نمی‌بوسد

و شبدر‌های چهاربرگ را

به گیسوان من نمی‌آویزد

و سرانگشتانش، هیچ غزلی را

بر خطوط چهره‌ام

هجی نمی‌کنند

خیال تو اما

با پیژامه‌ی راه‌راهش

و موهای ژولیده‌ی خواب‌آلودش

و حضور ساده‌ی آشنایش

در اتاق کوچک من

قدم می‌زند

و کبوترِ چشم‌هایم را

که بر قاب پنجره

لانه کرده است

نمی‌رانَد

خیال تو

با من حرف نمی‌زند

خیال تو حتی

نام مرا نمی‌داند

و کالبدِ جسمانی‌ام را

در این سه‌بعدیِ اتمی

نمی‌بیند

من اما شاید

در خیالِ خیالِ تو

گلبرگ قاصدکی باشم

از مبدأ نامعلوم

شاید من

در خیالِ خیالِ تو

نوازشی باشم

که چون دعای خیر رهگذری

بر گونه‌هایش

و بر دستان سفید مهربانش

و شانه‌های تنهایش

جاری می‌شوم

خیال تو

لبان مرا نمی‌بوسد

و شبدرهای چهاربرگ را

به گیسوان من نمی‌آویزد

خیال تو اما

چشم در چشمِ خلوتِ شب

لبخند می‌زند گاهی

چراکه در کوره‌راهِ رگ‌هایش

صدای مرا شنیده است...

{ ۴ خرداد ۱۴۰۵ }