میخوای حسمو بدونی؟

لطفا فایل صوتی رو همراه با متن گوش دهید.

ببخشید...

ببخشید که وقتی این افکار میان سراغت نیستم؛

نیستم که دستاتو بگیرم،

نیستم تا یه بغل مهمونت کنم،

فقط خودش میدونست با اون تصمیمی که گرفت چی بهش گذشت.
فقط خودش میدونست با اون تصمیمی که گرفت چی بهش گذشت.

نیستم تا برات بخونم:

"تو حق نداری خسته شی؛

نه الان،

نه اینجا،

نه بعد از اومدن این همه راهی که کنار هم اومدیم؛

روی تیغ،

زیر رعد،

توی شک،

از اون گرم تا این سگ سرما.."

کنارِ من بمون تو این فاصله که هست،
کنارِ من بمون تو این فاصله که هست،

می‌خوای حسمو بدونی؟

حسم اینجوریه که انگار گفتی می‌ری بالای پشت‌بوم، فقط برای یه کم هواخوری ولی وقتی چند ساعت ازت خبری نمی‌شه، میام دنبالت...

و اون بالا، چشمم می‌افته بهت. همون‌جا، لب لبه‌ای.

‏از ادامه دادن خسته بود؛ سکوت می‌خواست و سکون و وقفه‌ای طولانی.
‏از ادامه دادن خسته بود؛ سکوت می‌خواست و سکون و وقفه‌ای طولانی.

حتماً داری فکر می‌کنی که اگه خودتو پرت کنی، چی می‌شه بعدش...

مطمئنم که اگه بیام جلو، کارو تموم می‌کنی.

حتی اگه بتونم لحظهٔ آخر دستتو بگیرم، شاید اون‌قدر زور نداشته باشم که بکشمت بالا...

قطعا من اونقدر زور ندارم که بکشمت بالا..
قطعا من اونقدر زور ندارم که بکشمت بالا..

پس نمیام جلو.

(‏من همیشه منتظرم، همیشه یه گوشه وایستادم و دارم صبر میکنم تا بهتر شه.)

فقط همونجا می‌مونم، و برات می‌خونم:

"تو حق نداری نگاه کنی به پایین.

منو ببین؛

ما به هم وصلیم، بیوفتی منم میوفتم باهات. اجازه نمیدم بشی یه بی روح ،یه مُرده.

بلند شو خودم کولت میکنم تا خونه اسبِ آزاد...


میخوای حسمو بدونی؟

خب حسم اینجوریه که انگار با هم یه سفر کوهستانی رو شروع کردیم و وسطش بهمن اومده و حالا گیر کردیم وسطِ کلی برف ولی نگران نباش،هنوز اونقدر جون دارم که برف ها رو از سر و صورتت کنار بزنم و رو دستات ها کنم تا بلکه یکم گرم بشی و برات بخونم:

"هی بیدار بمون یه کم دیگه؛ چشمام داره نور خونه رو می بینه."

برای بودنم صبر کن اگه امکانش هست،
برای بودنم صبر کن اگه امکانش هست،

تو تماشا نکنی این نبردِ من بی فایده اس:)
تو تماشا نکنی این نبردِ من بی فایده اس:)

فلش بک به تابستون ۱۶ سالگی

(جهت نشان دادن خاطرات و حس های مختلف و زیادی که در این مُقال نمیگنجد.)

۱۴۰۳/۳/۲۹

یه نفر اومده تو زندگیم و خیلی زود داره میره من نمیتونم بشینم و رفتنش رو نگاه کنم من نمیخوام تنهاش بزارم می خوام همراهش باشم نمی خوام از دستش بدم اما خب راضی به عذاب وحدانش هم نیستم.

۱۴۰۳/۵/۵

خب اتفاقات خیلی زیاد و یهویی پیش اومده ولی مهم تر اینه که من نذاشتم اون یه نفر بره اونم نخواست بره و این شد که موندیم


۱۴۰۳/۱۱/۵

یه حس غیرقابل وصفی دارم بعد از اینکه تموم شد دو دور کل حیاط رو دویدم و با صدای بلند خندیدم مطمئنم که هیچوقت صدای خندم انقدر بلند و آزاد نبوده.


احتمالا وقتی، دردا حمله میکنن بهت،

من خیلی دور از توئم؛ زیر دردای خودم.

احتمالا وقتی، از درد میوفتی رو زانوت،

من خیلی دور از توئم؛ روی زانوی خودم.

فقط یادت نره، تو واینستادی یه نفره، یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره.

منو یادت نره.


بمون عشق و دلواپسی...
بمون عشق و دلواپسی...