آنچه را نمیتوان گفت، میتوان نوشت...
میترسم بمیری!
میدانی مادر؟ ترس این را دارم که روزی از راه برسد و من بابت اینهمه نفرت و خشمی که به تو دارم، پشیمان شوم و راه برگشتی نداشته باشم. میدانم که در طول زندگیات مهر و محبتهای بیشماری خرجمان کردهای. اما چه کنم که یادآوری هیچکدام بر دلِ خستهام نمینشیند؟ چه کنم که صدایی در ذهنم همهی محبتهایت را پوچ میانگارد؟ انگار که مهربانیها و فداکاریهایت پوستههای نازکی بودهاند که بر ضعفهای درونیات کشیدهای. و این فکر حال مرا از همهی محبتهای تو خالیات به هم میزند.
یقین دارم روزی که تو بمیری، من از این حجم خشم و بیزاریام به تو، پشیمان خواهم شد. و من در جهنم ندامت خواهم سوخت. ولی دست خودم نیست. من از بهترین مادر دنیا که خیلیها حسرت داشتنش را میخورند، بیزارم. دلم میخواهد خطاب به همهی آن احمقها، فریاد بزنم و بگویم:«فریب ظاهر بیآزار و مهربانش را نخورید، او با همین رفتارهایش پدر ما را درآورده است. او حقیقتا عاشق ما نیست، بلکه عشق به ما را سپر بلای خودش کرده است».
آه که چقدر دلم از تو پر است مادر. گاهی بابت اینهمه خشم، شرمنده میشوم. چرا نمیتوانم از تو بگذرم؟ چرا نمیتوانم بپذیرمت؟ اشکال در من است یا تو؟ چرا خشمی که به تو باهمهی ایثار و مهربانیهایت دارم، بیش از پدر است که از همان ابتدا شمشیر را از رو بسته و ما را تشنهی یک نگاه بامحبتش گذاشت؟ پدری که نهایت توجهش کتک بود و فحش و فریاد.
شاید یکی از دلایل خشمم، سکوت تو است. تویی که موقع کتک خوردن به فریادم نرسیدی. توی که ضعیف بودی و قدرت حمایت از مرا نداشتی. تویی که حفظ وجههات مهمتر از فرزندانت بود. تویی که فقط لب و دهان بودی و بس.
مادر انقدر از حرفهای تکراری و روضههای بیپایانت خستهام که دیگر حتی تحمل شنیدن صدایت را هم ندارم. وقتی شروع به نصیحت کردن میکنی، دلم میخواهد دهانت را ببندم و بگویم:«هیسسسسسسس! بســـــــــه، انقدر حرف نزن، نصیحت نکن لعنتی. بســـــــــــــه، بســــــــــــــــــــه»
واقعا در عجبم از قدرت بی انتهایی که در حرف زدن و پند و اندرز دادن، داری. کاش از همان کودکی مثل پدر، ما را در حسرت گفتگو میگذاشتی، تا به این حد از انزجار و خستگی نمیرسیدیم.
میتوانی بفهمی زندگی میان پدری که همیشه تشنهات میگذارد و مادری که تا حد استفراغ، خودش را توی حلقت میکند، چه احساسی دارد؟
من از این جهنمی که برایم ساختهاید خستهام مادر.
اگر تو بمیری و من دلتنگ همین منبرهای حال به هم زن و بیپایانت شوم، چه گِلی بر سرم بگیرم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوه مشترک، درد مشترک، به بهانه تولدت
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به خانه ای که دیگر نیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
باز هم سلام!