آقا معلم·۲ ماه پیشداستان کودکانه درخت پیریکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو حیاطشون درخت داشتند. یه خانواده 3 نفره زندگی میکردن. پدر،…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان غمگین خانه سالمندانمینا اولین و تنها فرزند خانواده بود و وقتی به دنیا اومده بود کل فامیل خوشحال بودن چون پدر و مادرش چند تا بچه از دست داده بودن تا اینکه مینا…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان ترسناک دوربین مداربستهامیر و سارا که بعد از ازدواجشون دنبال خرید خونه بودن، به پیشنهاد یکی از دوستاشون یه خونه تو یه محله نسبتا قدیمی پیدا کرده بودن. خونه بزرگ ب…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان عاشقانه زیباترین دختر شهردر روزگاران قدیم، دختری زندگی میکرد که زیباترین دختر شهر بود. همه ی مرد های آن شهر دنبال به دست آوردن او بودند و دست به هر کاری می زدند تا…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان کودکانه دوچرخه آبییکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد می گرفت و پدر و مادرش بیشتر از قبل می بردنش بیرون، یه د…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان غمگین آقا معلماون روز هیچ وقت از یادش نمی رفت، روزی که قرار بود نتیجه چندین سال درس خوندن و کنکورش رو ببینه. از همون روز اول مدرسه تصمیم گرفته بود معلم ب…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان ترسناک آلبوم عکاسیبعد از اینکه مادربزرگش رو از دست داده بود خیلی کم به خونه اش رفت و آمد می کردن. فقط هر ازگاهی برای سر زدن به خونه و اینکه ببینن همه چی سر ج…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان عاشقانه کتابخانه قدیمیسارا که بعد از تموم کردن دانشگاه و پیدا کردن شغل مورد علاقه اش وقت آزاد پیدا کرده بود، به خاطر عادت به مطالعه چند هفته ای بود به یه کتابخان…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان غمگین مادربعد از مرگ شوهرش خیلی سختی کشیده بود. شوهرش تو یه شرکت کار میکرد و با حقوقش به زور می تونست کرایه خونه رو بده و برای ادامه زندگی و خرید نیا…
آقا معلم·۳ ماه پیشداستان ترسناک شهر متروکهبعد از کلی تلاش بالاخره تونسته بود دوربین مورد علاقه اش رو بخره، از بچگی به عکاسی علاقه داشت و با هر تلفن جدیدی که می خرید کلی عکس می گرفت.…