نامه⁰

...

این فقط آغاز است

این چندمین باریست که می‌نویسم بدون آن‌که مطمئن باشم نوشتن هنوز کاری ضروری‌ست.بیشتر شبیه عادت است؛کاری که آدم بعد از مدتی،حتی وقتی دیگر فایده‌ای ندارد،ترکش نمی‌کند.یا بعضی وقت ها فکر میکنم اگر ننویسم چیزی در من فرو میریزد که جمع کردنش ممکن نیست.

نمی‌دانم این یکی هم، مانند باقیِ نوشته‌هایم،در گوشه‌ای از نوت‌ها و پیام‌های ذخیره‌شده ناتمام رها خواهد شد یا نه؟

نامه‌هایی که برایت فرستادم،مطمئنم برای تو چیزی بیش از چند کاغذ بی‌ارزش نبودند؛چیزی که می‌شود بی‌تفاوت جایی گذاشت و بعد،بی‌آن‌که حتی زحمتِ باز کردنش را بدهی،فراموشش کرد.اما برای من،هر بار نوشتن به معنایگذاشتنِ بخشی از خودم بود.من چیزی را می‌نوشتم که نمی‌توانستم در خودم نگه دارم.

شب سرد است.نه از آن سرماهایی که آدم را به جنب‌وجوش می‌اندازد؛از آن‌ها که فقط همه‌چیز را کند می‌کند.ذهنم شلوغ نیست،خسته است.و در این خستگی فکرِ تو بی‌صدا حضور دارد.نمی‌دانم کجایی.این ندانستن دیگر آزاردهنده نیست؛بیشتر شبیه یک واقعیت پذیرفته‌شده است.دنیا پر از فاصله استو تویکی از آن فاصله‌هایی که یاد گرفته‌ام با آن زندگی کنم.

اینجا جای تو خالی نیست؛جایت اصلاً در نظر گرفته نشده.

و همین بیش از هر چیز آزاردهنده است.

امشب هم از همان شب‌هایی که می‌شود دوستشان داشت اگر آدم جای درستی برای تکیه دادن داشته باشد.

به دیواری سرد تکیه داده‌ام و هوسِ شانه‌های گرمت ییش از آن است که بتوانم نادیده‌اش بگیرم.همیشه این‌طور بوده‌ام؛کم‌حرف،و پر از فکرهایی که در تاریکیبه هم می‌آمیزند و چیزی می‌سازند شبیه اندوهی عمیق، آرام، و بیش از حد واقعی.

در این نامه بیشتر از تو گفته‌ام، شاید چون نبودنت واضح‌ترین بخشِ زندگی من است.و می‌دانم وقتی می‌خوانی، دوست داری بدانی به من چه گذشته،نه از روی دلسوزی،بلکه برای این‌که مطمئن شوی این غیبت بی‌اثر نبوده است.

حالم آشفته نیست؛فرسوده‌ام.

و این شکلی از اندوه است که کمتر دیده می‌شود اما دیرتر دست از سر آدم برمی‌دارد.

بیش از این ادامه نمی‌دهم.نه چون حرفی نمانده،چون نوشتن هم مثل خیلی چیزهای دیگر حدی دارد که بعد از آن فقط تکرار است. چراغ را خاموش می‌کنم. دیوار همان‌جاست. شب هم.

فردا احتمالاً

دوباره بنویسم.


......