بازماندهای حساس و بیقرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
نامه اول به فرزند نیامده ام
فرزندِ نیامدهام سلام،
این نامه را از دلِ نوعی غیاب برای تو مینویسم؛ نه فقط غیابِ تو، بلکه غیابِ جهانی که شاید میتوانست تو را در خود جای دهد و هنوز پدید نیامده است. تو هنوز نه در اتاقی گریستهای، نه در پارچهای پیچیده شدهای، نه نامی بر پیشانیِ خاموشت نشسته و من حتی آن زن را نیز نه میشناسم و نه تصور میکنم که شاید روزی تنِ خویش را به نخستین اقلیمِ حضورِ تو بدل کند. از اینرو، نوشتن به تو چیزی میانِ دعا، سند و یادداشتبرداری از یک امکانِ لرزان است. نامه همیشه به کسی نوشته نمیشود که حاضر است؛ گاهی نامه دقیقاً آنجا آغاز میشود که حضور ناممکن است و زبان، برای آنکه از فروبستنِ کاملِ جهان جلوگیری کند، ناچار میشود با غیاب واردِ مکاتبه شود. تو اکنون ساکنِ هیچ زمانی نیستی، اما همین بیرونبودنت از تقویم، تو را به مخاطبی صادقتر بدل میکند؛ زیرا آنان که هنوز نیامدهاند، آلوده به مصلحتهای معاشرت نشدهاند و میتوان به آنان چیزهایی را گفت که به زندگانِ حاضر نمیتوان...
هر کودکی، پیش از آنکه یک تن باشد، قطعهای از تاریخِ نانوشته است؛ تکهای از آینده که هنوز به آرشیوِ جهان سپرده نشده. اما آینده، آنگونه که خوشبینان میپندارند، باغی گشوده نیست؛ بیشتر شبیه اتاقیست پر از اشیای نیمهشکسته، وعدههای پوسیده و صداهایی که از نسلهای پیش در دیوارهایش ماندهاند. اگر روزی بیایی، به جهانی وارد نخواهی شد که آمادهی پذیرایی از معصومیتِ تو باشد؛ به انباری از زمانهای شکستخورده پا خواهی گذاشت. آنچه ما اکنون مینامیم، اغلب چیزی جز تلنبارِ ویرانههایی نیست که با نورِ کافی بزک شدهاند. خانهها، مدرسهها، خیابانها، شغلها، جشنها، حتی آغوشهای خانوادگی، همه حاملِ رسوبِ تاریخاند؛ در هرکدام فرمانهایی پنهان شده که پیش از تولدِ تو صادر شدهاند. انسان به محضِ تولد، فقط واردِ زندگی نمیشود؛ واردِ تفسیری از زندگی میشود که دیگران پیشاپیش برایش مهیا کردهاند...
از همینرو، من نمیخواهم نخستین دروغِ پدرانهام این باشد که جهان را برایت به صورتِ صحنهای طبیعی و بیگناه روایت کنم. هیچ چیز در این جهان بیگناه نیست، حتی معصومانهترین اشیا. اسباببازیها فقط ابزارِ بازی نیستند؛ صورتهای کوچکِ انضباطاند. مدرسه فقط مکانِ آموختن نیست؛ کارگاهِ اندازهگیریِ روحهاست. موفقیت فقط رسیدن نیست؛ اغلب نامِ مودبانهی جذبشدن در منطقِ مسابقه است. و خانواده، این پناهِ ستودهشده، همیشه فقط محلِ محبت نیست؛ گاه موزهی زخمهاییست که هر نسل، بیآنکه بداند، با احترام به نسلِ بعد تحویل میدهد(تو بخوان تحمیل میکند). اگر روزی دستت را بگیرم، باید بدانم که تو را صرفاً از خیابان عبور نمیدهم؛ از میانِ تفسیرهایی عبورت میدهم که هر کدام میخواهند چیزی از تو را به نامِ تربیت، نجات، موفقیت یا خیرخواهی مصادره کنند.
من از آمدنِ تو فقط خوشحال نخواهم شد؛ من از آن خواهم ترسید. نه آن ترسِ بیولوژیک و سطحیِ مسئولیتپذیری که در آن اقتداری دارم که هم زمانه هایم ستودنی میبینندش، بلکه ترس از اینکه مبادا ناخواسته به یکی از کارگزارانِ همان تاریخی بدل شوم که روحِ آدمی را قطعهقطعه میکند و بعد نامِ این قطعهقطعهشدن را بلوغ میگذارد. پدر بودن، اگر چیزی بیش از یک نقشِ خانوادگی باشد، مواجهه با این وسوسهی دائمیست که انسان بخواهد ناتمامیِ خویش را در آیندهی دیگری تعمیر کند... چه بسیار پدران که فرزند نمیخواهند، بلکه ادامهی خویش را میخواهند؛ چه بسیار مادران و پدران که نوزاد را نه چون رخدادی تازه، بلکه چون صندوقِ اماناتِ امیدهای شکستخوردهی خود در آغوش میگیرند. من اگر روزی تو را در آغوش بگیرم، باید هر روز به خودم یادآوری کنم که بدنِ تو ملکِ آرزوهای من نیست، که سرنوشتِ تو امتدادِ شکستهای من نیست و که هیچ حقی ندارم تو را به بدلِ زیباترِ خودم تبدیل کنم. خشونت، همیشه با فریاد آغاز نمیشود؛ گاه با همین نیتِ ظاهراً شریف آغاز میشود که : من فقط خیرِ تو را میخواهم
پیش از آنکه حتی به دنیا بیایی، باید از تو بابتِ اصلِ این وضعیت عذر بخواهم. تولد، آنگونه که در عکسها و تبریکها عرضه میشود، صرفاً جشنِ آغاز نیست؛ نوعی احضارِ بیاجازه هم هست. هیچکس از کودک نمیپرسد که آیا مایل است در این زمان، با این بدن، در این جغرافیا و در این نسبتهای اجتماعی ظاهر شود یا نه. ما با شگفتانگیزترین بیپروایی، موجودی را به جهان فرا میخوانیم و سپس از او انتظار داریم به این احضار، معنایی درخور ببخشد. از این منظر، هر تولد در کنارِ شکوهش، حاملِ ستمی آغازین نیز هست، ستمِ افکندهشدن. اگر این را نگویم، با اسطورهسازی از زندگی، تو را فریب دادهام. اما اگر فقط همین را بگویم نیز به تو خیانت کردهام؛ زیرا زندگی فقط صحنهی افکندگی نیست. در دلِ همین افکندهشدن، امکانِ لمسکردنِ چیزهایی هست که عدم هرگز به آنها دست نمیزند، گرمای دستِ دیگری، بوی نان، نوری که عصر روی دیوار میافتد، صدای خندهای که در اتاقی غمگین ناگهان بلند میشود یا لحظهای که انسان درمییابد هنوز به تمامی به شیء، ابزار یا عدد تبدیل نشده است. شاید زندگی نه به واسطهی کلیتِ خود، بلکه به واسطهی همین ذرههای رهایی، قابلِ تحمل و گاه حتی سزاوارِ دوستداشتن میشود...
اگر روزی بیایی، خواهی فهمید که جهان بیش از آنکه با خشونتِ عریان اداره شود، با خشونتِ عادت اداره میشود. فاجعه همیشه حادثهای ناگهانی نیست؛ اغلب همان وضعیتیست که همه با آن خو گرفتهاند. آدمها صبح بیدار میشوند، کار میکنند، میخرند، میفروشند، تبریک میگویند، تسلیت میگویند، عاشق میشوند، خیانت میکنند، بچهدار میشوند، میمیرند و در تمام این میان، کمتر کسی مکث میکند تا بپرسد چه دستگاهِ عظیمی از ابتذال، انقیاد و فراموشی این نظمِ روزمره را ممکن کرده است. من دوست دارم تو از این بیمکثی نجات پیدا کنی. نه اینکه منزوی و ناسازگار به معنای سطحیِ کلمه شوی، بلکه آن قدرتِ کمیاب را به دست آوری که در عادیترین چیزها نیز ردِّ تاریخ را ببینی، در صف، در قبض، در فرمهای اداری، در لبخندهای شغلی، در هدیههای مناسبتی، در سکوتهای خانوادگی، در کلمههای ظاهراً بیطرف. جهان مدرن بیش از آنکه با فرمانهای بزرگ روح را تسخیر کند، با خردهریزهای بیاهمیتِ روزمره آن را شکل میدهد.
از اشیا نیز غافل نشو. هر نسلی را میتوان از روی چیزهایی که دور خود جمع میکند شناخت. اگر روزی به اتاقِ تو نگاه کنم، به کتابها، کفشها، فنجانها، کاغذهای مچالهشده، عکسهای لای کتاب، کارت های قدیمی، اسباببازیهای شکسته یا حتی لکهی فراموششدهی روی میزت، شاید بیش از هر اعترافی تو را در آنها ببینم. انسان در اشیای خود پنهان میشود؛ در نحوهی فرسودنشان، نگهداشتنشان، دور انداختنشان، و در نوعِ حافظهای که به آنها میبخشد. مبادا بگذاری جهان چنان تو را به مصرف عادت دهد که دیگر هیچ شیئی برایت تاریخ نداشته باشد. کسی که با اشیا فقط بهعنوانِ چیزهایی قابلِ تعویض رفتار میکند، دیر یا زود با آدمها هم چنین خواهد کرد...
دربارهی زبان نیز هشدار بدهم. زبان فقط ابزارِ بیان نیست؛ انبارِ زخمها و امکانهای یک دوره است. هر زمانهای در نحوِ خود پنهان میشود. وقتی واژهها سبک میشوند، روحها نیز سبک نمیشوند، بلکه تهی میشوند. مراقب باش کلمههایی را که به کار میبری چه نیروهایی حمل میکنند. تحقیر، پیش از آنکه به سیلی بدل شود، به لحن بدل میشود. دروغ، پیش از آنکه رسوا شود، به عادتِ معاشرتی بدل میشود. و فراموشی، پیش از آنکه تاریخی شود، در واژههای دمدستی جا خوش میکند. اگر بتوانی نسبت به زبان بیرحمانه صادق بمانی، شاید از بسیاری از تباهیها دور بمانی؛ زیرا آدمی اغلب در همان جملههایی سقوط میکند که خیال میکند فقط از دهانش گذشتهاند...
و عشق این کلمهای که قرنها آن را یا به ابتذال کشاندهاند یا به تقدسِ دروغین آغشتهاند، اگر روزی سراغت آمد، بکوش آن را در برابرِ منطقِ مالکیت نجات دهی. بسیاری از آدمها عاشق نمیشوند؛ فقط از تنهاییِ خویش وحشت میکنند و دیگری را به پناهگاهِ ترسهای خود تبدیل میکنند. عشقِ آلوده، همواره میخواهد دیگری را به شیء تبدیل کند، همیشه حاضر، همیشه پاسخگو، همیشه در دسترس، همیشه ترجمهپذیر. اما دیگری، اگر حقیقتاً دیگری باشد، همواره بخشی تاریک و دستنیافتنی در خود حفظ میکند. اگر این تاریکی را تاب نیاوری، عشق را به زندانبان تقلیل خواهی داد. من آرزو میکنم اگر کسی را دوست داشتی، توانِ تحملِ بیگانگیِ او را هم داشته باشی؛ چون شریفترین عشقها آنهایی نیستند که دیگری را تماماً میفهمند، بلکه آنهاییاند که در برابرِ ناتمامیِ فهم، هنوز دست از مراقبت نمیکشند.
فرزندِ ممکنِ من، میخواهم چیزی را دربارهی شادی نیز بگویم که شاید خلافِ نصیحتهای معمول باشد. من از تو نمیخواهم خوشحال باشی. این فرمان، بیش از آنکه مهربان باشد، بیرحمانه است؛ زیرا شادی چیزی نیست که بتوان آن را چون تکلیف بر دوشِ کسی گذاشت. من فقط آرزو میکنم توانِ تجربهکردن را از دست ندهی. بگذار هنوز بعضی غروبها در تو اثری بگذارند. بگذار بعضی صداها، بعضی خیابانهای خیس، بعضی پنجرههای روشن در شب، بعضی صورتهای خستهی بینام یا بعضی جملههای خواندهشده در کتابی کهنه، چیزی را در تو بیدار کنند. جهانِ کالا میخواهد همهچیز را فوراً مصرفپذیر و فوری فراموششدنی کند. مقاومتِ حقیقی شاید از همینجا آغاز شود، از اینکه اجازه ندهی جهان، قابلیتِ تأثر را از تو بگیرد. کسی که دیگر تکان نمیخورد، بهآسانی اداره میشود...
و اگر روزی از من بپرسی: پدر، آیا آمدن ارزش داشت؟
من به تو پاسخی پیروزمندانه نخواهم داد. شاید فقط تو را به چیزهای کوچکی ارجاع دهم که از دلِ فاجعه جان سالم به در بردهاند، به نامهای قدیمی از مادرت در کشویی تاریک، به فنجانی لبپریده که هنوز بوی خانه میدهد، به عکسِ کسی که رفته اما نگاهش در کاغذ مانده، به دوستیای که در روزهای رسوایی از هم نپاشیده، به نانی که با دیگری قسمت شده، به سکوتی که بهجای تحقیر، پناه داده، و به آن لحظهی نادری که انسان، در میانهی این خرابهی عظیم، چیزی را نه برای سود، نه برای نمایش، بلکه فقط از سرِ حقیقت دوست داشته است. شاید معنای زندگی، اگر معنایی در کار باشد، در همین بقایای کوچک پنهان شده باشد؛ در چیزهایی که دستگاهِ عظیمِ فراموشی هنوز موفق به بلعیدنشان نشده است.
اگر هرگز نیایی، این نامه چیزی شبیه سندِ یک فقدان خواهد بود؛ فقدانی که موضوعش حتی هرگز حاضر نشده تا غیبتش کامل شود. و اگر روزی بیایی، شاید بفهمی که پیش از نخستین گریهات، در جهان کسی بوده که برای امکانِ تو سوگواری و امید را همزمان تجربه کرده است. من نمیدانم آیا میتوان کسی را پیش از وجودش دوست داشت یا نه؛ اما میدانم که میتوان برای غیابِ او در دلِ زبان جا باز کرد، میتوان اتاقی در فکر برای او روشن نگه داشت، میتوان چیزی از خود را در حالتِ انتظار منجمد نکرد و در عین حال، به آمدنی که تضمینی ندارد، وفادار ماند.
پس اگر آمدی، بدان که من کامل نخواهم بود. من نیز چون هر انسانِ دیگری مجموعهای از ویرانهها، بازماندهها، تکرارها، ترسها و لحظههای نجاتنیافتهام. اما اگر بتوانم چیزی به تو بدهم، نه اطمینان خواهد بود و نه دستورِ خوشبختی؛ فقط شاید این را بدهم که از دیدنِ تاریکی نترسی و در عین حال، به نورهای کوچک خیانت نکنی. جهان با همین نورهای کوچک، با همین بقایای ناچیزِ صداقت، با همین اشیای کمارجِ نجاتیافته، هنوز به تمامی تسلیم نشده است...
وفادار غیاب تو
پدرت،
یا شاید مردی که در ویرانههای زمان، جایی برای آمدنِ تو خالی نگه داشته است...
پ.ن: ممنون از تمام کسانی که در چالش نامه شرکت میکنند و این چالش رو من تا دو هفته باز نگه میدارم و دستورالعمل:
موضوع این چالش، نامه نوشتنه. اما نامه به چه کسی؟ این بخشش کاملاً با خلاقیت شماست. میتونه نامهای باشه به کسی که دوستش دارید، کسی که ازش یاد گرفتید، نویسنده یا متفکری که براتون مهمه، دوستی قدیمی، معشوقی دور یا حتی به خودتون یا من. میتونه خطاب به یک شیء باشه، یک خاطره، یک مفهوم، یا هر چیزی که فکر میکنید میشه باهاش وارد گفتوگو شد. خلاصه اینکه دستتون کاملاً بازه...
فقط یه خواهش دارم:
برای اینکه بتونم همهی نامهها رو راحت پیدا کنم، لطفاً موقع منتشر کردن، تگ «گنجشک» رو هم بذارید. چون تگ «نامه» این روزها خیلی شلوغه و ممکنه نوشتهها بین بقیه گم بشن...
راستش دلم میخواد از دلِ این نامهها، بعداً یک اثر جمعی شکل بگیره. هنوز دقیق نمیدونم چه شکلی؛ شاید یک پادکست، شاید یک نوشتهی بلندتر، شاید هم چیزی که در مسیر خودش رو پیدا کنه. اما چیزی که برام مهمه، خودِ این همراهیه؛ اینکه هرکدوم از ما با صدا و ساختاری از خودش توی ساختن یک کار مشترک سهیم باشه.
پس اگر دوست داشتید، خیلی خوشحال میشم توی این چالش شرکت کنید. و اگر کسی رو هم میشناسید که فکر میکنید قلمش میتونه به این جمع چیزی اضافه کنه، حتماً دعوتش کنید که کنارمون باشه.
منتظر خوندن نامههاتونم
مطلبی دیگر از این انتشارات
وداع یک اعدامی
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو که از ستارهی دیگری آمدهای بگو
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان عامه پسند|مونولوگی احمقانه!