نامه‌ای برای تو

من برایت از عشق می‌نویسم.
من برایت از عشق می‌نویسم.

به نامِ آن‌ که عشق را آفرید و جان را به آتشِ وصال گداخت.

ای روح و روانِ این کمترین، ای سِرشتِ نهانِ دلِ بی‌تاب!

از آن زمان که پرتوِ طلعتِ منوّرِ جنابعالی بر این گنبدِ گردونِ بی‌وفا تابید و چشمِ این گدایِ درِ دولت‌سرایِ محبت به جمالِ بی‌مثالِ شما افتاد، دیگر هوش و حواس از این بنده سلب گردید و دلِ بی‌قرارم در چاهِ زلفِ مشکینِ شما اسیر گشت.

ای مایه‌ی ناز و نِعَم و ای قبله‌ی حاجاتِ این دردمندِ بی‌پناه! شب و روزم یکسان شده است در این انتظارِ وصال؛ نه خواب بر چشمم راه دارد و نه خوراک بر دل. از دوریِ شما، جانم به لب رسیده است. این دل‌شکسته‌یِ بی‌قرار، در فراقِ طلعتِ دل‌آرایِ شما، روزها را به شب رسانده و شب‌ها را به آه. هر دم که به یادِ آن لبِ شیرین و آن قدِ دلکش می‌افتم، از خویشتن بیخود گشته و جز نالیدن، کاری از دستم بر نمی‌آید.

به آن جانی که شما را در خاطرِ گرامی‌تان عزیز است، قسم که این دلِ شیدا، جز به نامِ شما نلرزد و جز در آرزویِ وصلِ شما، آرام نگیرد. اگر اندکی عنایت فرموده و نامه‌ای به این دل‌شکسته نگارید، که در آن اشاره‌ای به وفایِ دلِ خود فرمایید، جانِ ناقابلم را در پایِ این عهد نثار خواهم کرد.

امیدِ زیارتِ رخسارِ دل‌آرایِ شما، تنها تسلیِ این شب‌هایِ تارِ من است.

- بنده‌ی بی‌اختیارِ محبتِ حضرتِ والا و جان‌نثارِ آستانِ آن دلبرِ یگانه.

#مآهي