نامه‌ای برای غولی بزرگ

سلام غولِ عزیز. من فکر میکنم ادمها بعد از شناختِ شما حداقل یکبار باید مستقیما با خودتان صحبت کنند! البته همین امروز ظهر به این نتیجه رسیدم، که باز هم بعد از اینهمه وقت فوق‌العاده‌است. خب. سوگ یا غولِ خاکستری یا فقدان یا هرچیزی که اسم داری، من با غولِ عزیز خطاب کردنت راحت‌ترم. تو هیچ میدانی چطور با ما همنشین میشوی؟ مثلا قبل از اینکه ما بدانیم جایی در سرزمینِ شما غول‌ها شیپوری به صدا درمیاید و همه‌تان را به خط میکند؟ یک سانتی‌متر قبل از خطِ شروع میایستید و با صدای ممتدِ بوق یا چمیدانم صدای چی، به سمتِ ما حمله‌ور میشوید؟! قبل از شروعِ تعامل با ما، نوعی ارایشِ رزمی دارید؟! من هیچ تصوری از دنیای شما ندارم، اما گمانم باید دنیایی مخصوصِ خودتان داشته باشید، خب شما غول‌های بزرگ و تاثیرگذاری هستید، جدا از جُثه‌ی بزرگتان سایه‌ی بزرگی هم روی زندگیِ ما میاندازید. سایه‌ای به وسعت تمامِ رویاها و ارزوهایمان. سایه‌ای که اگر زیر ان جا خشک کنیم یحتمل ما را در خود محو میکند. شمارِ زیادی از ما ادمیان جزوی از سایه‌ی غولِ خاکستری‌مان شده‌ایم! بعضی‌هایمان هم خودشان را از دستِ سایه‌ی بعضی‌هایتان نجات دادند! با نظریه‌ی پیوندِ محکمِ زندگی، خود را نگه داشته و هرگز جزوی از سایه‌ی یک غولِ خاکستریِ بزرگ نشده‌اند. اما گمانم شما غول‌ها هیچوقت دست از سر ما ادمها برندارید، حتی اگر کسی جزوی از سایه‌تان نشود شما همیشه بر دوشش سوارید، همه جا به دنبالش میروید و هیچ‌گاه رهایش نمیکنید. اما چرا؟ شما غول‌ها به ما وابسته‌اید؟ یا نکند ما هم؟!

امروز روزِ چهل و دوم جنگ است.

۲۱ فروردین ۱۴۰۵

- ۸۳