نامه‌ای به او که در انتظار نامه نیست...

برای او می‌نویسم که در انتظار نامه نیست.
خام می‌نویسم چون خسته از پختگی‌ست. کوتاه می‌نویسم که به درازا نکشد...

می‌دانم که می‌خوانی، پس می‌خوانم از تو، تا بدانی که می‌دانمت...

چرخ روزگار مساعد نچرخید و اگر چرخید هم، از روی تو رد شد. از روزگار فقط شبش نصیب تو شد. از این سال فقط خزانش...
می‌دانم.
خواستی عاشقِ ساده‌ دلی باشی که هستی‌اش به پای معشوق بریزد. وفا کردی اما جفا دیدی. نثار کردی اما حصار دیدی. مردِ قرار بودی اما اهل فرار بود. وفاق کاشتی و نفاق درو کردی...
می‌دانم.
خواستی جهانی آباد کنی، جهانت آوار شد‌. خواستی کسی شوی، بی‌کس شدی. خواستی کمک کنی، محتاج شدی. خواستی ثواب کنی کباب شدی...
می‌دانم.
در پی کنجی آرام بودی، طوفان و مصیبت شد. در پی پرواز رها بودی، قفس نصیبت شد.  حتی خواستی بمیری که زندگی دلیلت شد...
می‌دانم.
اگر از انتهای شب سیاه‌تر رنگی بود، رنگ روزگار تو بود. اگر از اوج هیچ، پوچ‌تری بود، وضع هر تلاش تو بود...
اگر از مستیِ غم، گریز دیگری بود، رسم ایده‌آل تو بود...
می‌دانم.

خواستی با تمام وجود. رفتی که بروی تا برهی اما نشد، نگذاشتند، نمی‌شد...


از بنِ جان می‌فهممت...

اکنون به کنجی نشسته‌ای و به این های و هویِ هیچ و پوچِ دنیا به دیده‌ی تمسخر می‌نگری، حق داری...

اکنون می‌خواهی شب بخوابی و صبح نشده زحمت از عالم کم کرده باشی، حق داری...

اکنون دستت از عالم که نه، از خودت هم کوتاه شده، می‌خواهی دستی به نوازش روحت بکشی اما نمی‌توانی، حق داری...

از اینجا مانده و از آنجا رانده شدی، از استیصال هم مستأصل شدی، حق داری...

من این کابوس را به چشم خود دیده‌ام...
من این نبودن و نزیستن را با تمام وجود بوده‌ام و زیسته‌ام...

ببین این بیت‌ها را وقتی نوشتم که در حال تو بودم:

شانه ای میخواهم، سینه‌ام لبریز است
جای فنجان چایی، شوکران بر میز است

یا این یکی بعد از اینکه اندوه فراق جان به لبم رسانده بود:

خسته در راه وصال، کشته اندوه فراق
پشت درهای لبت، واپسین سوی چراغ

یا اینجا که تاریکی به روحم رخنه کرده بود:

شادی و من غریبیم، دیگر فسرده جانم
هیهات از این غریبی، لعنت به این جهانم

یا این ابیات که برای زمانی بود که هر چه می‌زدم به در بسته می‌خورد و راهی به جز تسلیم باقی نمانده بود:


زندگی کوچهٔ بن‌بست امید
لحظه‌ی سجده به دیوار بلند
آرزو، رفتنِ از این قفس است
گرچه تا عمق نفس بسته به بند

این هم که تیر خلاص بود:


بگذار بگذرم ز غمم، درد سرکشم
یک جام شوکران و منم تا که سرکشم..

اصلا می‌خواهی بنشینیم در ایوان و برایت شعر بخوانم؟ یک فنجان چای و آغوشی گرم مهمان من...

فقط خواستم بگویم که:

می‌بینمت،
می‌فهممت،
و هنوز با این همه 
می‌خواهمت...

برای ماندنت، خواستنت کافیست؟...

پ.ن: گنجشک فرمود نامه بنویسید، من هم نوشتم، می‌سپارم به خودشان. بسپارند به دیگرانی که در انتظارش نیستند‌...