نامه ای به چهل سالگی

سلام!

هم اکنون که نامه را میخوانی نمیدانم تنهایی‌ات را در آغوش کشیده‌ای یا کسی را یافته‌ای که تمامی آنچه هستی و میخواستی باشی را می ستاید. امید آن که کسی را پیدا کنی را در سن بیست سالگی کاملا از دست داده بودی. حال اینکه زیادی عاقل بودی یا زیادی ناامید را تنها زمان میتواند قضاوت کند.

این روزها خلا عاطفی بیش از پیش بر من فشار می‌آورد. اندوهِ همان تماس گرفته نشده ایست که انتهایش با «مراقب خودت باش» تمام می‌شود. اندوه همان قرارهای گذاشته نشده است که انتهایش با «چه زود تمام شد» جلا پیدا میکند.

زندگی من همین است؟ ستایش شدن از طرف افراد متعدد و در نهایت... تنها زیستن ، تنها تصمیم گرفتن و تنها طی کردن مسیر پر پیچ و خم. لطفا جوابی مرا ده. مرا بگو که یأس و ناامیدی واهی مرا غرق کرده یا همان حقیقت تلخ زندگی که سیلی‌اش صورتم را سرخ میکند و چشم هایم را غمگین و قلبم را سنگین؟

با تو دقیقا بیست سال فاصله دارم. با تو اندازه ی تمام عمرم فاصله دارم و فکر اینکه زندگی این چنین طولانی خواهد بود، مرا میترساند. امروز خانمی که برای دخترش طوطی خریده بود، از من پرسید که ازدواج کرده ام یا نه. میخواست برایم از مادرانه های سراسر ذوقش بگوید. به او گفتم: خیر. ازدواج نکرده ام و راستش در آینده‌ام ازدواج نمیبینم.

گفت: فرد مناسبت را پیدا نکردی که این چنین مطمئن میگویی .

میخواستم بگویم: چطور چنین مطمئن میگویی که همه پیدایش میکنند؟

نسخه ی چهل ساله ی من!

کاش میشد مرا نوید شادی بدهی.

کاش میشد مرا بگویی که چه سختی هایی که سربلند ازشان بیرون نیامدم!

کاش میشد بگویی که انتهای این همه ناکامی عاطفی، پایان خوش سینمایی‌ای انتظارم را میکشد!

با تو از کاش ها میگویم. آیا کاش‌ها و آرزوها شکل ظریف امیدواری نیستند؟ شاید هنوز کامل ناامید نشده باشم. نه؟!