نامه‌ای به...

گمان می‌کنم پیش خودت فکر می‌کنی هنوز از من ، سهمی نداری

گمان می‌کنی این حق را نداری

فکر می‌کنی این حق را نداری

گمان می‌کنم هنوز در فرهنگ لغتِ دلت که میدانم لطیف است، به دنبال معنای متفاوتی برای « مقصر » و « کاش » و « آخر چرا اینطوری؟ » و... می‌گردی

گمان می‌کنم حتی برای فکر کردن به من هم احساس گناه می‌کنی

گمان می‌کنم به دنبال راه می‌گردی

گمان می‌کنم زورت کم است

گمان می‌کنم میدانی که برایم باارزشی

گمان می‌کنم دلیل تأخیرت در پاسخ به سوالات ساده‌ی من، بی‌ادبی و سردی و بی میلی به من نیست

گمان می‌کنم نمی‌دانی که من هم به این اوهام دچارم

گمان می‌کنم نمی‌دانی که من هم به این دردِ انتخاب کلمات دچارم

گمان می‌کنم نمی‌دانی که به کمک نیاز دارم

گمان می‌کنم حس می‌کنی حسم بهت خوب است ولی کاری از دستت برنمی‌آید و ناچار تن به این روتین داده‌ای که زمان همه‌چیز را حل می‌کند

گمان می‌کنم که باید این لحظاتِ بی‌تویی را که می‌توانست اینطور نباشد، را باید با برچسبِ « انتظارش هم زیباست » بگذرانم

انتظارت هم زیبا هست، بدون بازی با کلمات ولی در این روزهایی که هنوز ذهنم تازه در حال تصویرسازی از توست، برای عادت کردن، برای تکیه دادنِ احساسم به احساست، مقداری درد دارد در مقابل هجمه‌‌ی احساساتِ خامی که آزارم می‌دهند مقاومت کردن

گمان می‌کنم وقتش رسیده که کسی باشد که تنهایی‌ام را دَرش غرق کنم.